دانلود رمان در پی تنهایی pdf از Darya برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد دختریه که در یک صانحه ای فراموشی می گیره و همون دکتری که اونو درمان می کنه به خونه ی خودش می یاره و با اومدن پسر دکتر و اون چشمان آشناش همه چی عوض می شه و این شروعی دیگری می شه برای سایه…
آن روز فرا رسیده بود که هر دو منتظر ان روز بودن هر دو سوار ماشین شدن دلهوره ی عجیبی داشتن تا رسیدن به مقصد شیما دست سایه را در دست گرفته بود و می فشرد دکتر با گفتن موفق باشید انها را پیاده کرد. شیما: سایه من می ترسم نمی دونی قلبم داره چه تند تند می زنه… دست بزن نگاه کن. سایه با چشمان گرد شده نگاهش کرد. سایه: ای وای شیما. شیما:دیدی من چی بهت گفتم. سایه: این که داره طبل می زنه من باید برم به عمو بگم تا
چکابت کنه بابا این صدا طبیعی نیست. خنده ای کرد. شیما: وووووواااای سایه… سایه پا به فرار گذاشت سایه جلو و شیما پشت سرش دنبالش می داد که به کسی محکم بر خورد کرد و به زمین افتادن سایه که مچ دستش به درد امده بود بدون انکه به طرف مقابلش نگاه کند وبا حالتی که تأسف در آن بود گفت: -من من من من من واقعآ معذرت می خوام بخدا من من من. پسر جوان با عصبانیت امد چیزی بگوید که با دیدن معصومیت چهره ی دختر
و صداقت کلامش لبخندی زد و زیبایی او را ستود. شیما که به او رسیده بود با نگرانی کنارش نشست و گفت: شیما: وای عزیزم خودت خوبی نگاه کن دستت چی شده. سایه لبخند مهربانی زد و نگاهش را به ان مرد دوخت. سایه: خوبم عزیزم نگاه کن این اقا چیزیش نشده. پسر جوان: من خوبم انگار شما زخمی شدین حواستون کجا بود. سایه از نگاه آن پسرخوشش نیامد با یک معذرت خواهی از کنارش رد شد و چشمان ان مرد انها را دنبال کرد…