دانلود رمان اردیبهشت pdf از صدف_ز برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان فراز، پسری که بازیگر سینماست و آرام دختری که پدرش مغازه داره و قمارباز، ازقضا دختره رو میبره خدماتی باغی که جشن توش برگزاره و فراز بهش دست درازی میکنه و فراز در پی بدست آوردن آرام میفته…
– آقا فراز… آقا فراز! بیدار نمی شید؟! یکدفعه از خواب پرید. تنش خیس عرق شده بود و سرش به شدت درد می کرد. برای لحظاتی اونقدر گیج بود که نمی دونست کجاست. چشم هاش رو بست و سرش رو بین دست هاش گرفت و محکم فشرد. صدا دوباره تکرار کرد: – آقا فراز؟ و ایندفعه کلافه تر! فراز سعی کرد گیجی غلیظی که اونو عین یک هاله ی نامرئی احاطه کرده بود، کنار بزنه. چشم هاش رو باز کرد و سر بلند کرد و نگاه کرد به “سمانه” که کارگرش
بود و هفته ای دو بار میومد تا خونه مجردیش رو تر و تمیز کنه و حالا… فراز سرفه کرد: – چی میخوای؟ – من چی میخوام؟! ساعت نزدیک دوازده ظهره! گوشیتون صد بار زنگ خورده… تصمیم ندارید بیدار شید؟ فراز جوابش رو نداد… به لحن تند و تیز و غر زدن های این زن یک جورایی عادت کرده بود. سمانه هووفی کشید و یک قدم عقب رفت: – حالتون خوش نیست؟ میخواید آقا محسن رو خبر کنم؟! – نه ! – چرا با کفش خوابیدین؟! فراز یکه ی سختی خورد…
بعد نگاه کرد به پاهاش و کفشاش رو دید که هنوز در نیاورده بود. گندش بزنن… چه افتضاحی! هر چند می دونست سمانه دهنش قرصه و چیزی از گند کاری هاش به بیرون درز نمی کنه… ولی بازم اوقاتش تلخ شد. صورتش رو مچاله کرد و به سمانه توپید: -چطوره سرت توی کار خودت باشه! هووم؟! سمانه بدون اینکه ناراحت بشه شونه ای بالا انداخت و بعد به او پشت کرد و از اتاق خارج شد. فراز خیره به هیکل چاق او… ذهنش کم کم داشت جمع و جور می شد…