دانلود رمان سه کنج pdf از نصیبه رمضانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رمان در رابطه با دختری جذاب است ک در شرایطی نامساعد اولین عشق زندگی خود ک هفت سال پیش به دلیل مخالفت های خانواده ها از یکدیگر جدا شده بودند میبیند و یاداور گذشته می شود. شخصیت مرد داستان بینهایت عاشق و دلنشین ک پدری مستبد دارد و هفت سال پیش یکی از مانع های بزرگ رسیدن به معشوق خود پدرش بوده… حال بعد سال ها دیداری دوباره شکل گرفته ک شاید این بار هم به نتیجه دلخواه نرسد…
هوای اتاق برایم سنگین بود. نمی توانستم راحت بخوابم. نمیدانم از عوض شدن جای خوابم بود یا خبری که سال ها منتظر شنیدن بودم! اینکه برسی و با دیدن جای خالی پروانه ببینی… خیلی دنبالش گشتم و محله به محله، اطراف را با چشم و دل تنگ گشتم و نبود. جای خالی پروانه در کوچه و محل و کنار سمانه و حاینه هیچ وقت دیگر پر نشد. باور نبودنش سخت بود که قبول کنم، برسم و پروانه نباشد. لای در اتاق باز شد و سلمان سرش را تو
آورد و دید نشسته ام خودش هم کنارم نشست. روی تشک وسط اتاق صورتی دختر نقلیش نشستیم. نخوابیدی! سرم را روی بالش گذاشتم و طاق باز، دراز کشیدم. دو دستم را به هم گره زده، روی شکم گذاشتم. سلمان هم سرش را جا داد روی بالشم. برو پیش زن و بچه ات! می گذاشتی می رفتم خونه. _خوابن. خسته بودی، گفتم پیش خودم باشی. سرش را بلند کرد و از گوشه چشم نگاهش کردم: نکن این طور با خودت مرد. می ترسم سلمان.
حرف نزد. دوباره از ترسم برای سلمان گفتم: همه هم دوره هامون رفتن خونه زندگیشون! ساکت بود. حرفی نداشت که بزند. نفس پری بیرون فرستادم و قفسه سینه ام بالا و پایین شد: اگه دیدمش و ببینم دستش تو دست یکی دیگه… ادامه ی حرفم را خوردم و سلمان نشست و مشتم را باز کرد و دو دستم را سفت و محکم گرفت: میگیم خوشبخت باشه پروانه خال خالی تون… دیرم شده بود و دیشب تا آخرین لحظه که چشمم گرم شود، پروانه در خیالم پر زده بود…