دانلود رمان زمان صفر pdf از مدیا خجسته برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان دختری به نام گلبهاره که به دلیل شرایط خانوادگی و تصمیمات شخصیش برای تحصیل و مستقل شدن، به تهران میاد و در خونه ای اقامت میکنه که قسمتی از اون، از سمت مادر بزرگش بهش به ارث رسیده و از قضا ارن، پسر دایی و همبازی بچگی شیطون و تخسش که از هیچ موقعیتی برای اذیت و آزار گلبهار غافل نمیشه، اون خونه رو برای اقامت خودش انتخاب میکنه…
“گلبهار” آفتاب درخشان درست بالای سرم میتابد و انعکاس نورش در تیله ی کوچکی که میان دو انگشتم نگه داشته ام، دنیای درونش را چندین برابر مرموزتر و خیره کننده تر می کند. هیچ وقت نتوانستم بفهمم چه رازی درون این تیله های رنگی نهفته است که از زمان دیدنش سیر نمی شوم و انگار به دنیای دیگری سیر میکنم. با شنیدن صدای فریاد بچه ها، به خودم می آیم و دستم را در هوا تکان میدهم. نور خورشید مستقیم چشمم را نشانه میگیرد.
دست دیگرم را از زیر سرم برمیدارم و نیم خیز می شوم. با دیدن چهره ی شاکی مجتبی که به سمتم می آید، لبم را به دندان میگیرم و لبخند دندان نمایم کفرش را بیشتر بالا می آورد. از همان چند متر فاصله فریاد میکشد: _رفتی تیله رو بیاری یا بسازی؟ از جایم بلند می شوم و نایلونی که پر از خاک غوب کرده ام را بالا میگیرم. میدانم می دانند که تحت هر شرایطی از خاک و جمع کردنش نمیگذرم. سرش را با تاسف تکان می دهد . شلوارم را میتکانم.
کلاه لبه دارم را روی سرم مرتب میکنم و تیله را داخل جیب شلوارم میگذارم. اول و آخرش که خودم بردم. دیر یا زود برگشتنم یا زود برگشتند فرقی به حالت داره مگه؟ باقی بچه ها هم از پشت سرش سر می رسند. زهره می گوید: _راست میگه گلبهار، بازی تموم شد، تو باختی مجتبی باخت رو قبول کن! مجتبی کلافه دستی به موهایش می کشد و من به زهره چشمک میزنم. تیله هایی که جمع کرده ام را از جیب شلوارم بیرون میکشم و…