دانلود رمان فصل انتظار pdf از تبلور برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نوا بخاطر هزینه عمل پدرش به محرمیت حامی پسر سرطانی خانواده ملکان در میاد… بعد مرگ حامی… نوا می فهمه بارداره… و حامد ملکان وارث بزرگ ملکان ها که هیچ جوره نمی خواد قبول کنه این بچه از برادر مرده اشه… و داستان از جایی شروع می شه که نوا پا به خونه ملکان ها می زاره…
کوله پشتی رو کنار اتاق گذاشتم… هانیه هنوز سر در گم دنبال وسایلش می گشت… یک چمدون بزرگ روی تخت بود که وسایلش نامرتب توش بود… دست آخر هم کلافه در چمدون رو بست. _اه… پیدا نمیکنم… کنارش نشستم همینطور که وسایل رو دوباره در میآوردیم گفتم: _اگه مرتب بچینی اینطور نمی شه… کلافه نگاهم کرد، _چرا حامد میخواد فردا ظهر بریم… و من لب گزیدم و نگفتم فردا صبح قرار منو کشون کشون ببره به اون آزمایشگاه کوفتی…
هانیه روی تخت دراز کشید و به من نگاه می کرد: _آخرین باری که رفتیم حامی هم بود… تو کل مسافرت از تو می گفت… از دختر چشم مشکی و ساده ای که دلشو برده بود… مامان توی چشمش اشک بود و روی لبش خنده… حامد باهاش کل کل می کرد که هنوز دهنش بو شیر میده… ولی حامی می گفت و می گفت… اینقدر که حامد عصبانی شد با مشت تو دماغ اش کوبید… حامی قهر کرد… مامان و حامد دعواشون افتاد… آخرش حامد کوتاه آمد.
اشکش چکید… دلم برای حامی تنگ شده… رابطه ی منو اون بهتر از حامد بود. بغلش کردم… دماغشو بالا کشید و منو محکمتر بغل گرفت: _مرسی نوا… با این که می دونستی به زنده موندنش چیزی نمونده ولی به آرزوش رسوندیش… دوباره نگاهم به عکس کشیده شد… پسر ریز جثه ای که تو بغل حامد بود همون حامی بود که پدر بچه ی من بود. هانیه چمدون رو روی زمین انداخت و با خنده گفت: _ولش کن بابا دارم از خواب غش میکنم… و روی تخت دراز کشید…