دانلود رمان ارمغان یک پاییز pdf از آوا موسوی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در آسانسور را باز می کنم و مستقیم به سمت چپ آسانسور حرکت می کنم. در انتهای راهروی بلند، استیشن پرستاری وجود دارد و هد نرس که بر خلاف بقیه پرستار ها فرم و مقنعه سرمه ای رنگی به تن دارد، مشغول نوشتن چیزی روی برگه ا ی است. با شنیدن طنین صدای قدم های محکمم، سرش را بالا می گیرد و با لبخند به نشانه سلام، برایم سر تکان می دهد. من هم مثل خودش سری تکان می دهم و وارد راهرو سمت راست استیشن میشوم….
فرشته ام فکر می کند که من دلتنگی همیشگی را که در نگاهش لانه کرده را نمی بینم و می بینم. شب های اولی که در بیمارستان بستری شده بود؛ نیمه های شب از خواب بیدار می شد و با دست به دنبال غزل می گشت. می گفت صدای گریه اش را شنیده و من هر شب آب شدنش را وقتی که به اطرافش نگاه می کرد و خودش را در بین این دیوار های سفید میافت، دیدم. فرشته دستش را به
سمت تلفن دراز می کند و با صدایی که از بغض مرتعش شده، می گوید: _ غزلم؟ به مامان نگاه نمی کنی؟ غزل هنوز حواسش به موهای فرید است و این بار صدای فرشته در گلو می شکند _غزل مامان… غزل سرش را بالا می گیرد و کنجکاو به اطرافش نگاه می کند و وقتی نگاهش روی دوربین ثابت می شود، جیغ می کشد و تقلا می کند تا تلفن را بگیرد. و چرا من هنوز زنده ام وقتی که پنج
ماه است هر بار این صحنه ها را می بینم و تکرار و تکرار می شود اما تکراری نمی شود؟ فرشته با غم می خندد. _ سلام خانم، چه عجب! غزل ساکت می شود و به دوربین خیره می شود و بعد می خندد و خودش را جلو می کشد تا تلفن را بگیرد و به گمانم او هم دلش برای آغوش مادر تنگ شده که این گونه تقلا می کند! _ دختر قشنگم، مامانو صدا نمی زنی؟ حسرت صدایش برای سوزاندن من…