دانلود رمان رقص سایه ها pdf از تبلور برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماهی دختری که طوق تهمت گریبان گیرش شده… و بر خلاف اصول خانواده مذهبیش شنا می کنه و… امیر حسین پسر مذهبی که به اتش این تهمت ها بیشتر دامن میده…
فکرهای سمانه این بود که تحت هر شرایطی باید حرف هامو بزنم. برای همین با دایی طاهر صحبت کرده بود، اولش امتناع کرد ولی با اصرار زیاد سمانه موافقت کرد با بهنام حرف بزنه. دیگر از روی دایی طاهر هم خجالت می کشیدم. دهه اول محرم تموم شد ولی من حتی شب های عاشورا و تاسوعا پامو خونه خاله طلعت نذاشتم. دلم ازشون گرفته بود. این چند روز آرامش عجیبی داشتم. ساعت چهار بود که آقای لطفی کرکره ی در وردی رو کشید.
از بچه ها خداحافظی کردم. بخاطر سرمای این چند روزه ماشینم کلا کار نمی کرد از ماشین اسقاطی نباید انتظار زیادی داشت! منتظر تاکسی بودم که یه نفر گفت: _خانم مستقیم میریم میاین؟ وقتی نگاهش کردم دیدم دایی طاهره. منم سوار شدم. _شما هر جا بری ما مسافرتیم… یک چش غره رفت. _چشمم روشن…. خندیدم و از گردنش آویزان شدم. _من فدای شما و اون چشاتون بشم. اونم دستشو از دور گردنم باز کرد. _ول کن الان تصادف میکنیم.
صاف سر جام نشستم. _سمانه و پروانه جون و سعید خوبن؟ سری تکون داد. _پروانه که مثل همیشه خوبه… اون دوتا هم که مثل همیشه سگ و گربه اند. خنده ای سر داد و ادامه داد: _کار و بار تو چطوره… راضی هستی؟ _آره خدارو شکر خوبه… دیگر چه خبر؟ نگاه محسوسی کرد. _خبر خاصی نیست. بخاطر این سوال بی موردم حسابی خجالت کشیدم. برای اینکه خودمو سرگرم نشون بدم با کنترل هم آهنگ هارو عقب و جلو می کردم…