دانلود رمان عشق خاکستری pdf از رضوانه برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آرش رادمنش دکتری دختر باز که این بار دلش داشتن دختر ساده و معتقدی را می خواست که پرستاره و هیچ وقت به او روی خوش نشون نمیده. تا اینکه به خاطر مشکلی که برای ترانه پیش میاد تصمیم میگیره تن به خواسته ی آرش بده…
بعد از تموم شدن شیفتم تاکسی گرفته و به سمت خونه رفتم. از میوه فروشی نزدیک خونه چند مدل میوه برای مهمونی فردای عزیز جون خریدم. کلید انداختنم و وارد شدنم به خونه مصادف شد با بلند شدن صدای اذان از مسجد محل. حیاط و رد کرده و وارد خونه شدم. موج گرمایی که به صورتم خورد من و متوجه ی سوز و سر مای بیرون از خونه کرد. عزیزجون رو در حال قامت بستن برای خوندن نماز دیدم. برای اینکه حواسش را پرت نکنم
از روی عادت تنها زیرلب سلامی زمزمه کردم و بعد وارد آشپزخونه شدم. بعد از مرتب کردن میوه و گذاشتنشون داخل یخچال به اتاقم رفتم و لباس عوض کرده و روی تخت دراز کشیدم. با اینکه عاشق شغلم بود ولی از صبح تا شب سرپا بودن واقعا خسته ام می کرد. البته مسیر رفت و آمدم هم طولانی بود و تو خستگی بیشترم تاثیر به سزایی داشت. کمی پلک روی هم فشردم تا از خستگی چشمانم کم کنم. دلم کمی لوس شدن میخواست و حیف
که پدر و مادری نبود تا نازم را بکشند. چند سال پیش تو یک تصادف هر دوشون رو از دست دادم و از اون به بعد همدم تنهایی هایم عزیزجون خوش قلب و مهربونم شد. عزیزجون مادربزرگ پدری ام میشد و بعد از اون اتفاق مسئولیت نوه ی یتیمش را بر عهده گرفت. غیر از بابا یک پسر و دو دختر دیگه هم داشت. بابا سوم این فرزند خانواده بود. اول عمو منوچهر و بعدش عمه مهری بودن.عمه مونا هم آخرین فرزند خانواده ی علیزاده بود…