دانلود رمان آفاق pdf از مریم بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نگاهی اجمالی به اطراف اتاق انداخت و پا روی پا کشید. ضرب الاجلی آمده بود که ماموریتش را انجام بدهد و برود. خودش اینجا و فکرش کنار کارهای عقب افتادهی تولیدی بود. امروز صد توپ پارچهی جدید میرسید و هنوز سفارشات قبلی بازارچه روی دستشان بود. دلش شور میزد. برای اسمی که ممکن بود خدشهدار شود و از اعتبار بیفتد. برای میراثی که از حاج عماد زندهدل معروف برایش مانده و همین مسئولیتش را سنگینتر میکرد…
وارد خانه که شد خسته بود و بی انگیزه. با این حال تمام مشکلاتش را پشت در خانه گذاشت و به استقبال مادرش رفت. روح انگیز کنج پنجره ی آشپزخانه میل های بافتنیش را روی پا گذاشته و دست زیر چانه زده بود. بعد از رفتن ناگهانی عماد روح زندگی هم از این خانه رفته بود. هنوز بعد از دوماه همه جای خانه سیاهپوش بود و روسری تیره از سر مادرش کنار نمی رفت. قدم داخل آشپزخانه گذاشت، زورکی لبخندی روی لب هایش نشاند و
سلام کرد. _ روح انگیز خانم زیبا، کجایی حاج خانم تحویل نمیگیری؟ روح انگیز بلافاصله برگشت. با دیدن پسرش لبخندی زد و نیم خیز شد. منصور پیش آمد، داروهای مادرش را روی کابینت گذاشت و ادامه داد: _ سلام! باز که زل زدی به حیاط؟ خبریه؟ _ علیک سلام پسرم. جوابش را داد و کامل سر پا ایستاد. _ چشم به راهه باباتم. بیمعرفت یه کاری کرد که تا عمر دارم چشم از این پنجره برندارم. منصور اخمی کرد و لب هایش را بهم کشید.
_ باززم؟ روح انگیز خجالت زده نگاهش را دزدید و پای اجاق گازش ایستاد. _ سرزنش نکن. تنها دلخوشیم همینه که بشیم اینجا و خیال کنم مثل همیشه درو باز میکنه و می آد تو. منصور سینه پر کرد. سپس تکیه اش به بدنه ی کابینت داد و دست به سینه ایستاد. _ شال و کلاهم که براش میبافی؟ چای خشک داخل قوری سرازیر شد. روح انگیز با حفظ همان خجالت گفت: -عادته دیگه. این کارو نکنم چی کار کنم؟ _ چشماتون مادر من! آب مرواریدش رسیده…