دانلود رمان قهر و معامله pdf از نسترن محمدی کیا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اول زندگی من یک جدال بود، بعد از آن به قهر پرداختم… وقتی آمدی معامله کردمت. با خودش… با خدایی که سال ها قهر بودمش. اما هیچ وقت فکر نمیکردم این معامله را ببازم. تو که آمدی، با خودت آشتی را رقم زدی… چیزی که فکر می کردم حتی در کفن هم رخ نخواهد داد...
-نیم ساعت به پرواز مونده هنوز دارید منو می گردونید، به نظرم این خیلی غیر حرفه ایه آقای محترم. حقانی بی توجه به غر غر کردنای من کارایی که ازش سر در نمیارم رو انجام می داد. لطفا چمدونتون رو بزارید رو ریل. پسری که اینو می گفت، کاملا سنش از حقانی کمتر میزد و اسمش ساعد بود .اینو وقتی فهمیدم که حقانی باهاشون صحبت می کرد. -من یه شخص کاملا سفید هستم برای شما. چه دلیلی داره چمدون من بازرسی بشه آقا؟
این از پروسه های امنیتی فرودگاهه خانم به شما مربوط نیست. در ضمن ممکنه کسی بدون اینکه شما متوجه بشید هر گونه شی خارجی رو به چمدونتون یا کیفتون بسته باشه. اینقدر محکم صحبت می کرد که یه لحظه حس می کردم میلاد جلومه. اونم با وجود سن کم همیشه خیلی قوی و مصمم صحبت می کرد. بی هیچ دلیلی کوتاه میام و چمدونم رو روی ریل میزارم. خودمم به طرز مسخره ای یه خانم چادری بازرسی میکنه و میرم اون طرف
گیت که یهو متوجه جای خالی چمدونم میشم. سریع مغزم شروع به کنکاش میکنه. حقانی و اون پسره ساعد اون طرف گیت هستن و دوتای دیگه این سمت متنظر من اما انگار متوجه نبود چمدونم نشده بودن خاک بر سرا. سرم رو میچرخونم و متوجه یه پسر لاغر اندام با لباس جهانگردی میشم که چمدونمو داره میبره. فرم راه رفتنش پر از استرس بود. یه طور مارتون گونه راه میرفت… صدامو بلند نکردم و فقط بدون توجه به حضور اون چهارتا…