دانلود رمان زندگی خصوصی یک زن pdf از زینب ایلخانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصه دلدادگی امیر حسین و ارغوان که با رفتن ناگهانی و بی خبر امیر حسین ارغوان میماند و دلتنگی و که با زخم زبون ها باید کنار بیاید… با همون خودکار واسم این شعر رو نوشتی؟ واسه من نوشتى؟! هنوز ارغوانت بودم؟ میگن دیگه هیچى مثل قبل نیست. میگن امیرحسین عوض شده، همه چیش فرق کرده! میگن ایران نیستی… بعضى وقت ها که با یه شماره ناشناس شماره ت رو میگیرم، وقتی میبینم ماه هاست این خط اعلام خاموشی میکنه باورم میشه همه چیز خاموش شده!
نمی دونم چند سال گذشته، من از تقویم و ساعت و عددها متنفرم! باهم بودن و بى هم بودن که شمردن نداره! همین که امسال توی غریبانه ترین شب دنیا کنارمى، دستت روى شکممه و دخترمون داره به ذوق دست هاى باباش توى شکمم این طور بازیگوشى میکنه واسه م بسه؛ حتى اگه یادم بیفته خیلى سال پیش همین شب ها، چقدر نداشتمت و نداشتنت چقدر زورش به
همه داشته هام می چربید! خطبه تموم شده، هق هق ها ساکت شده، موکت ها جمع شدن و مردم پراکنده شدن. هنوز تکیه زدم به دیوار و چشمم به چراغ روشن مسجده، اما دریغ از یه کورسوی آرامش توی دلم!… امشب بغضم شکست و عهدم… شکستن که نه… عهدم خورد شد! باز هم خواستم و نتونستم امیرحسین… خواستم و نتونستم به یادت نیارم… خواستم و نتونستم افسار
چشمام رو بکشم تا زیر درخت همیشگی، یا پشت اون دکه ای که پارسال همین شب، یواشکی همو دیدیم دنبالت نگرده. خواستم و نتونستم ببخشمت! نمیبخشمت امیرحسین! تو من رو نه از خودت، که از خودم متنفر کردی! یادته یه بار وسط دعوا بهت گفتم: “برو! خیالت راحت!تو مسئول من و اشکام نیستی، دینی به من نداری…” یادته شالم رو روی سرم مرتب کردی و آرومتر از همیشه گفتی…