دانلود رمان عاشقانه پرواز کن pdf از غزل پولادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
به جای اشک ریختن ، پایم را روی پدال گاز فشار می دهم و به جای نگاه کردن به عکس هایمان، به جاده نگاه میکنم. جاده ای که نمی دانم انتهایش قرار است کجا باشد. اصلا نمیدانستم قرار بود به انتهایش برسم یا نه. فقط این را میدانستم که خودم را… خود تکه پاره ام را به زحمت میکشاندم… رفتنم شاید فرار بود…
“غزل” خانم سلطانی کله اش را از لای در داخل آورد. -خانم دکتر؟ یه آقایی اومدن شما رو ببینن خمیازهای کشیدم. روز پرکار امروزم با ملاقات چه کسی می توانست، پرکارتر شود؟ عینک مطالعه ام را برداشتم، انگشت شست و اشاره ام را درامتداد ابروهایم کشیدم تا شاید بتوانم خستگی چشم هایم را در انتهایشان رها کنم، اما موفق نشدم. شاید یک خواب طولانی می توانست کمی از خستگی ام را کم کند اما با وجود بهدخت که بعد از مدت ها مهمانم بود،
باید قیدش را میزدم. پیشانی ام را به کف دستم تکیه دادم. نگاهی به مردمک های قهوه ای و منتظر خانم سلطانی انداختم و با خستگی نالیدم: ـ خودشون رو معرفی نکردن؟ دستی به مقنعه ی قهوه ایش کشید و سرش را به علامت تایید بالا و پایین کرد. ـ چرا خانم دکتر… گفتن از آشناهاتون هستن… لب های کوچکش را جمع کرد و با کنجکاوی آشکاری گفت: ـ آقای فرهادی… گفتن بهتون بگم میشناسینش… فرهادی… فرهادی… چقدر طول کشید تا این اسم
در ذهنم ته نشین شود؟ چقدر طول کشید تا توانستم از بین آدم هایی که یک روز، همه شان را پشت سرم رها کرده بودم، فرهادی نامی را پیدا کنم؟ ذهنم حالا مثل تشنه ای که به خاطرات ممنوعه اش دست پیدا کرده بود، بی وقفه آب می خورد. حالا علاوه بر آقای فرهادی، یک خانم فرهادی هم از ذهنم سر در آورده بود. لعنتی از کجا آمده بود؟ اینجا را چطور پیدا کرده بود؟ چطور دستشان به من رسیده بود؟ من که طوری رفته بودم که…