دانلود رمان قلب من برای تو pdf از بهار سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دستام هنوز میلرزید، لب ودهانمم لرزش خفیفی پیدا کرد، رئیس باخشم ادامه داد: این چه حرف مسخره ایه؟؟… عشق و عاشقیو فراموش کن پسر جون… این حرفا مال تو قصه هاس!! دوره این حرفا گذشته، الان پول ومقام حرف اولو میزنه… پول داشته باشی عشق وعلاقه هم پشت سرش میاد!!
صبح که از خواب بیدار شدم، گردن درد بدی گرفته بودم، از بس که گوشیم تو دستم بود و خیلی بد سرم رو متکا بود! از توالت که اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه، ساعت رومیزی نه صبح رو نشون می داد، سیمین ساعت هفت از خونه میزد بیرون. تازگیا یه ماشینم واسه خودش گرفته بود و باهمون زانتیای نوک مدادیش میرفت سرکار. با بی حوصلگی بطری شیرو از یخچال در آوردم و با چندتایی بیسکویت خوردم، ماطبقه دوم بودیم و همیشه از
پشت پنجره، رفت و آمدا رو نگاه می کردم… واسه سرگرمی بد نبود، بعد هم می رفتم تو اتاقم و یا کتاب می خوندم یا موسیقی گوش می کردم، یااینکه با نهال چت می کردم، بعضی وقتام می رفتم تو اینترنت و.. فیس بوک و اینستا و زندگیم خیلی یکنواخت شده بود، کم کم اعتراض نهالم داشت بلند میشد، می گفت برم دنبال کار. تصمیم گرفتم شب که سیمین برگشت بهش بگم میخوام برم تو شرکتشون، یه کاری واسم جور کنه. رو کاناپه دراز کشیده
بودم و داشتم با یکی از دوستای قدیمیم که بازاریاب یه شرکت بود، چت می کردم، که تقه ای به در خورد، سیب قرمزی رو داشتم گاز میزدم، از جام بلند شدم و رفتم سمت در، مامان مهتاب بود، لبخندی زد و گفت: حافظ جان میتونی بیای کمکم؟ همیشه اگه کاری داشت می اومد و بهم می گفت، البته یه وقتایی می اومد که سیمین خونه نبود، منم می رفتم و با کمال میل کاراشو انجام می دادم. هشت سالی از سیمین بزرگتر بود و تحصیلات دانشگاهی نداشت…