دانلود رمان محروق pdf از هانیه عصمتی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نمیدانم کیست آن انسان منفور که دستم را میگیرد و مرا از میان معرکهی شعله های آتش، بیرون میکشد. کاش کسی پیدا میشد و به او میگفت که تن محروق، بهتر از دل جا مانده در حریق است…
نگاهم روی مهتابی نیم سوز اتـاق ثابت می ماند؛ هر از چند گاهی؛ چشمکی حواله ام می کند و صدای اتصالی سیم هایش، همانند تکه سنگ تیـزی به اعصابم کشیده می شود. کم کم دیدم تار می شود. احساس کسی را دارم که چشم هایش، مدت هاست رنگ خـواب را به خود ندیده اند. صداهای اطرافم به خاموشی می گرایند؛ چیزی به جز سمفونی نفس هایم نمی شنوم. طولی نمی کشد که پلک هایم روی هم می افتند و طـبـق قـرار همیشگی هر یکشنبه،
به استقبال کابوس آن روز نفرین شده می روم، همان روزی که مدت ها برای فرا رسیدنش انتظار کشیدم. همان روزی که عشـق و نفرت، سیاه و سفید و عزا و عروسی همگی مترادف و هم معنی بودند… نگاهم روی نام منفورش که کنار نام آن زن غریبه جا خوش کرده بود ، ثابت می ماند؛ کاملاً واضـح ات که این کارت دعوت پر زرق و برق، تنها برای عـذاب مـن مهیا شده، به جشـن عروسی همسرم دعوت شده ام تا سهم دیگری شدنش را به چشم ببینم؛
هرگز فرامـوش نخواهم کرد که چه کسانی به گناه ناکرده محکومم کردند. کارت دعوت را در حصار انگشتانم مچاله می کنم و روی زمین می اندازم. گالن چهار لیتری را به دست می گیرم و زیر چادر رنگی ام، پنهانش می کنم. سر بلند می کنم و به آن باغ تالار شوم چشم می دوزم. برای پیوند زدن تفکراتم به واقعیت، مصمم هستم؛ اولین قدم را که برمی دارم، قدم های بعدی برایم آسان می شود. پا به باغ که می گذارم، صدای خنده های نمی دانم این مردمان بی عشـق…