دانلود رمان زندگی در سه زمان pdf از غزل پولادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آمده بودم تا شاید اتفاقی به یک نفر برخورد کنم… اتفاقی خواسته ام را مطرح کنم و اتفاقی تر موافقتی بشنوم… به همین سادگی… در حالی که می دانستم زندگی هیچ وقت ساده نیست، در هیچ زمانی… قدم هایم را شجاعانه به طرف در هدایت کردم… لحظه ای چشمانم را بستم، برای به خاطر آوردن همه ی آنچه که یک روز پشت همین در جا گذاشته بودم. یک روز خسته و درمانده از همه ی……
( گذشته ـ علیرضا ) خودم را روی کاناپه سرمه ای رنگ اتاقش رها کردم. از بی حوصلگی دستی به موهای پر پشتم مشکی ام کشیدم. چشمانش مصرانه از پشت فرم مشکی عینکش نقشه ی مقابلش را می کاوید. می دانستم اگر ساعت ها اینجا بشینم بازهم میان من و نقشه ی روبه رویش، نقشه را انتخاب خواهد کرد. شاید از میان ما چند نفر او تنها کسی بود که به خاطر خودش … این شغل را انتخاب کرده بود. اما من و سیاوش نه… من به خاطر علاقه ام به
آقابزرگ و سیاوش.. بی انصافی نبود اگر بگویم، سیاوش از بچگی، جاه طلب بود… از آن مهمتر از کسی عقب نمی ماند… ـ میگم یه نگاهی هم به ما بندازی اتفاقی نمی افته ها!! سرش را با مکث بالا آورد. شاید حضورم را در اتاق به تازگی درک می کرد. ـ چی می خوای؟ لبخندی به لحن پر از محبتش زدم، ـ هیچی قربونت برم! یکم توجه، یکم علاقه، دلمون پکید خو. او نیز در جوابم لبخندی زد. ـ تو که به اندازه ی کافی از اون توجه می بینی، دیگه چی از
جون من می خوای؟ پاشو جمع کن برو سر خونه زندگی خودت، دست از سر ما بردار… می دانستم جدی نمی گوید. ـ کو تا اون موقع فعلا که منتظریم درسش تموم شه… ـ چه قدر دیگه مونده!؟ ـ فکر کنم یه دو سالی… سرش را به علامت تایید بالا و پایین کرد… ـ الان هم می تونین برین سر خونه و زندگیتون… مگه نمی تونه هم درس بخونه، هم زندگی کنه؟ سرم را پایین انداختم؛ دوست نداشتم یک سری چیزها را برای هر کسی تعریف کنم…