دانلود رمان تمنای وصال pdf از الناز محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تمنا… دختری با روحی به لطافت باران، الهه ای بی تمثال در قلمرو عشق… آمد تا مؤمن به عشقش کند، عشقی حقیقی ورای آدمیان حریص… آمد تا طعم تلخ و گس مانند زهر تکرارها را از کامش بزداید… آمد تا زمزمه روز و شبش شبیه لالایی دلنوازی بر لبهایش و کنار گوش او دوست داشتنی ترین تکرارش شود… “تو فقط عشقی زمینی بودی یا معجزه ای حقیقی تمنای دلم…”
مشغول مرتب کردن قفسه ای بود که صدایی آشنا لبخند به لبش آورد. -خسته نباشید خانم! این شال زیبایی که روسرتونه فروشیه؟ هانیه باخنده ای آرام به طرفش برگشت؛ -اگه افتخار همکاری بدید، رایگانه! تمنا دست پیش آمده هانیه را فشرد و در پی سلام و احوالپرسی کوتاهی گفت: -پس همین الان قرارداد و بذار روی میز! هانیه با خوشحالی گفت: -واقعا بابات قبول کرده بیای؟ -دیگه اینقدرا هم سرکش نیستم که بی اذن پدر راهی شم.
-آخه چطوری راضیش کردی؟ مامانت که خیلی نظر خوشی نداشت؟ -اون دیگه جزء اسراره و برای سوءاستفاده گرا فاش نمیشه، حالا بگو ببینم کی میشه مشغول بشم؟ -بهت که گفته بودم صبح باید برای مصاحبه بیای، الان نزدیک ظهره! -بابا چه فرقی میکنه؟ تانزدیک ظهر خواب بودم، بعدشم تابلند شدم صبحانه خوردم دیر شد. -پس دوباره آب یخ لازم شده بودی؟ -آره، اتفاقا خیلی هم گرممه ! -اماخانم! کسی که میخواد شاغل بشه باید
ساعت خوابش ومرتب کنه، خصوصا برای ماندگاری در چنین فضایی که آن تایم بودن حرف اصلی رو برای مدیریتش میزنه. -حالا بذار برم سراغ رییست تا اول بفهمیم دست از پا درازتر برم نمی گردونه بعد راجع به مسایل حاشیه ای صحبت می کنیم. -قبولی با اطمینان صددرصد خوشگل خانم، البته اگه مثل آدم رفتار کنی. ۔ تمنا خندید و با نگاهی به اطرافش گفت: -اما عجب فروشگاه بزرگ وشیکیه، معلومه خرجش کردن. چند طبقه هست…