دانلود رمان سنت شکن pdf از الناز محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روزهای کهنه که برمیگردی ردپایی از اشتباهات میبینیم. اشتباهات کوچیک و بزرگی گاهی سایه اش تا ابد دنبالمون میاد. درست مثل سایه ی مرگ سرد و وحشت آور… قصه ی یک زن یک مرد یک کودک و یک قوم تکرار میشه. هر کس به دنبال حرمت خودش می دوه… دو روایت داریم از دو زمان اما نقطه ی اتصال این اتفاقات گذشته و در حال گذر زندگی و آینده رو شکل میده. اتفاقاتی که حقیقت ها رو باز میکنه. چشم ها رو بیدار میکنه و می بینیم که هر سنتی حق نیست و…
مقابل آینه، کمی کلاه رنگ را بالا داد تا موهایش را چک کند. چشم هایش را کمی ریز کرد بلکه بتواند بهتر ببیند اما بازهم این روزها بخاطر استرس تاری دیدش برگشته بود. عینک هم مشکل را حل نمی کرد و همین بیشتر عذایش می داد. نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و کنار آمد. پیله کردن های النا نبود در این آشفته بازار به فکر رنگ کردن مو هم نمی افتاد. لباس هایش را آماده می کرد تا به حمام برود که سروصدای بچه ها را از بیرون شنید. با این که
سر ووضعش نامرتب بود اما ترجیح داد اول به مادر شوهرش خوشامد بگوید بعدبه حمام برود. همین که به درگاه اتاق رسید محکم به آریا برخورد. پیشانی اش را گرفت وآخ گفت به لحظه نکشیده آریا در آغوشش گرفت و صورتش رابوسید: آخ آخ… چی شدی مامان؟ ببخشید… مریم خودش را کمی عقب کشید. سربلند کرد حرفی بزند اما با دیدن چهره ی جدید حرفش یادش رفت. چهره اش کاملا تغییر کرده بود. آریا خنده اش گرفت و دستی کف
سرش کشید: _خوبه مامان؟ دخترکش شدم نه؟ با اینکه بعض عجیبی روی قلبش سنگین شد اما سعی کرد لبخند بزند؛ تو درهر شرایط وظاهری جذاب و شیکی عزیزم، فقط کاش می ذاشتی بعد از مراسم الی که… آریا میان حرف مادرش دست بالا گرفت و بلند گفت: الی بی مراسم شه به حق نفس حق من! النا از پشت سر ضربه ای محکم به او زد و گفت: به حرف گربه سیاه اونم از نوع کچلش بارون نمی بارد… سلام مامان، مریم باخنده جواب سلامش را داد…