دانلود رمان رویای خیس چشمانت pdf از الناز محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
میان تاریک و روشن ذهنم رنگ روشن چشمانت یک اقاقی بود. اقاقی که راهم را روشن کرد… شاید هنوز دلخورم از له شدن زیر نگاه خیست، اما مگر می شود رویای خیس چشمانت را به دست کابوس فراموشی سپرد… باز به سویت پر کشیدم که بدانی همه آرزویم چسبیدن به همان رویای خیس است.. برایم بمان… بمان.. بمان و رهایم کن از این کوچه پُر دیوار.. سهم من و تو همان باغ سبز خیال خوشبختیمان است نه باغ خزان زده فراموشی…..
عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. مرتبه اول که سارا خواهر سهیل با ذوق گفت ” عروس رفته گل بچینه ” به پیشواز قاتل دلش رفت. مرتبه ی دوم که ندا خوشحال عروس را دست بوس پدر فرستاد، درد را در سینه اش حس کرد و مرتبه سوم… چقدر زود به پایان خط رسید. تمام شد. با صدایی لرزان گفت: -با اجازه پدر و مادرم بله! صدای هلهله پیچید. آغاز شد یک مرحله تازه. شاید یک خان تازه، اما رها حس کرد تمام شد. چشمش چرخید.
چشم های پدرش برق می زد از خوشحالی، اما نگاه مادر پر از بغض بود. لبخند تلخی زد و پلک بر هم نهاد. محکوم بود به لبخند زدن چون پدرش، حاج رضا ستوده خوشحال بود. او هم دختر حاج رضا بود و چه ربطی به سورن داشت. یک جوان ساده از خانواده ای متوسط، اما سهیل آنچه را که پدر می پسندید داشت. تحصیل کرده، مودب، از همه مهم تر پسر حاج صادق ابهر بود. رفیق بیست ساله پدر. دوباره چشمش چرخید. حماد لبخند و
نگرانی را با هم داشت. برادر پر مهرش، دومین مخالف سورن، اما نه در حد حاج رضا. وقتی تحقیق کرد، از پدر خواست زیر بال و پر سورن را بگیرد. گفت که جوان قابلی است. گفت که رها دل در گرو مهر او دارد، اما در وادی پدر، در وادی حاج رضا مهر و محبت را به ثنا رو سه شاهی هم نمی دادند. پول بود که حرف اول را می زد. تجارت فرش ابریشم بود که قیمت تعیین می کرد. چشم هایش را بست. بس بود. با خودش گفت ” بس کن رها! سورن تمام شد. تمامش کن ! “