دانلود رمان عمارت pdf از الناز محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان ابتدا با صحنه های عاشقانه و حضور چند جوان پرشور و با انگیزه در زمینه کار و زندگی شروع میشه اما کم کم با به میون اومدن پای بزرگترها و گذشته و اتفاقاتی تلخ قصه وارد پیچیدگی های زیادی میشه. اتفاقی در گذشته که حالا بر زندگی و علاقه چند ساله ی سامیار و رزا سایه انداخته و رابطه ی این دو شخصیت رو به چالشی سخت کشونده…
هدست روی گوش های سروش بود و مثل همیشه با آهنگ های ریتمیک خودش را هماهنگ می کرد. با پا ضرب گرفته بود و سرش مدام بالا و پایین میشد. از قسمت آخر آهنگ راضی نشد. شستش را برای سمیر بالا برد و اشاره زد بیا بیرون. سامیار که منتظر بود کارشان تمام شود؛ جلو رفت و گفت: -اوج و باز خارج رفت. نه؟ سروش با “اِ” گفتن چرخید؛ متعجب صندلی را عقب داد و بلند شد: -به! ببین کی اینجاست؟ چطوری سامی خان؟
سامیار دیده بوسی کرد و شایسته با لبخند گفت: -من گیرش انداختم وگرنه باز کار داشت! سروش دست خواهرش را فشرد و با بیرون آمدن سمیر و سرو صدایش، همگی سمتش چرخیدند که با آهنگ گفت: -آفتاب از کدوم طرف دراومده یه وری شدی سامی! سامیار با سمیر دست داد و با خنده گفت: -سمت خارجه! چرا یهو زدی فضا تو؟ سمیر سرتکان داد وبا نگاهی چپ چپ گفت: -جون سامی چشمم افتاد بهت دلم فقط اکت خواست. اونم از نوع
سامورایی هیچ معلوم هست کدوم سوراخی سرت گرمه؟! سامیار شماتت بار با چشم به شایسته اشاره داد و زیر لب اسمش را زمزمه کرد که یعنی خفه شو! سمیر ابرو بالا داد. سمت شایسته چرخید و دست روی سینه گذاشت و با چاپلوسی خم شد: -احوال خانم دکتر؟ شرمنده که این پسرعمه ما نوربالا زد کور شدم متوجه شما نشدم! احوال خانم و آقای دکتر چطوره؟ شایسته با خنده گفت: -خوبن. سالم رسوندن خدمتتون سمیرخان! شمام راحت باشین…