دانلود رمان نفرین تو pdf از طاهره خطایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
_آنه، تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت، وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات از تنهایی معصومانه دست هایت… آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیات حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟ آنه اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری…
بازم سرو کله ی بشرا پیدا شد. ولی این سه تفنگدارت چه خوشگل افتادن. از لقبی که بشرا خیلی راحت به همه می داد، خندیدم. شیرین بگو چی دیدم؟ سر به معنی اینکه چی دیده تکون دادم که گفت: دیگه لباست خیلی خز شده یکی رو دیدم که لنگه ی لباس تورو پوشیده بود جالبیش اینه که موهاشم قهوه ایی روشن کرده از پشت سرش کلا فکر کردم که تویی بعد دیدم نه یکی دیگه اس. -اینکه از لباس من پوشیده خیلی خوبه به این نشونه اس که لباسم خوبه.
نه بابا کجاش خوبه لباس به این گرونیت رو خز کرده یعنی من جای تو بودم می رفتم خونه تا لباسمو عوض کنم. مگه بچه ام که برم خونه تا لباسمو عوض کنم… دیجی از مهمونا خواست که برای صرف شام سلفی مهمونا تشریف ببرن سر میزای غذاها توی چادرایی که توی باغ بر پا کرده بودن… عمه شیلا هم با استرس از مهمونا تقاضا می کرد تا تشریف ببرن.. منم با بشرا همراه شدم. بماند که برام سوال بود این بشرا مگه نرفته بود برای من نوشیدنی بیاره…
کمی باقالی پلو و فسنجون برای خودم کشیدم. با بشرا رفتیم جایی که اصلا دید نداشت. بشرا هم که سوژه پشت سر هم ردیف کرده بود. مدام حرف می زد از دامن یکی از ژر لب یکی به کل گیرای بنی اسرائیلی از سلیقه ی همه می گرفت. از شانس خوبم بود یا از بخت و اقبالم بشرا با یکی از دوستاش روبه رو شد. برای لحظه ای منم از این خوش شانسی استقبال کردم. تنهاشون گذاشتم داخل عمارت باغ شدم. این عمارت رو خیلی دوست داشتم…