دانلود رمان چند وجهی pdf از مهدیه شکری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
چشم هایم را کمی باز کردم. از همان باریکه ی بین پلک هایم، جز آسمان بدون اَبر چیز دیگری ندیدم. لمسِ شن های گرم بین انگشتانم، باعث شد به یاد آورم از دیروز در کویر بوده ام. پلک های سنگین و خسته ام باز روی هم افتاد. به آرامی نفس کشیدم و سعی کر دم موقعیتی که در آن هستم را بفهمم. دلیل دراز کشیدن روی شن های کویر، برایم مشخص نبود. هیچ ایده ای نداشتم. سعی کردم اتفاق های شب گذشته را به یاد آورم…
در فلزی سوله با صدای وحشتناکی باز شد و هر سه وارد شدیم. همه جا را تمیز کرد ه بودیم و وسایل هر کداممان گوشه ای پهن بود. سپهر سریع خودش را به تخت آویز که در گوشه ای نصب کرده بودیم رساند و دراز کشید. مهدیار اطراف را نگاهی کرد: «ماشینش بیرون بود پس خودش کو؟» صدای هنگ درام را شنیدم: «وای هنگ درامشو آورده! صداش از بیرون میاد!» پا تند کردم به سمت در خروجی تا خودم را پشت سوله برسانم.
صدا را از آن سمت شنیدم. اما قبل از من سپهر با سرعت از کنارم گذشت. وسط زمین لخت و عور پشت سوله نشسته بود و ضربات حرفه ای انگشتش رو هنگ درام، صدای آرامش بخشی را در فضا پخش کرده بود. موهای بلند و لختش که تا کمرش میرسد با ضربه محکم دست سپهر، روی کمرش پخش و پال شد . با آرامش همیشگی دستش را داخل موهایش کشید و گفت: «اگه آشغال هم هستی قابل بازیافت باش سپهر.» سپهر همراه با من بلند خندید.
زانوهایم را روبه رویش خم کردم و چند ضربه روی هنگ درام زدم: «صداش مثل بهشته، قرار بود یادم بدی!» لبخند زد و از جایش بلند شد: «چشم.» همیشه همینطور بود، اینقدر آرامش داشت که آدم باورش شود، دنیایی وجود ندارد یا اگر دارد نباید آن را جدی گرفت. کافی بود اراده کنی و ساعت ها با او درد و دل کنی یا غر بزنی و گلایه کنی، هیچ واکنش ی نداشت، فقط گوش می کرد و لبخند میزد. هنرمند ترین عضو گروه رَهی است…