دانلود رمان زرخرید pdf از بانوی بارانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زرخرید داستان یه پسر تعمیرکاره که وسط کلی بدبختی، گیر یه دختر همسایهٔ محیطزیستی خلوچل افتاده. فکر میکنید چی میشه اگه یه پسر بیاعصاب کچل، عاشق یه دختری بشه که همهٔ فکر و ذکرش محیط زیست و دفاع از حقوق حیواناته؟ هیچی… تنها راه نفوذ به دل دخترمون رو انتخاب میکنه، اونم…
نارین؛ اطرافم پر بود از تنه درخت های بریده شده. مرزهای جنگلی که صبح در برابر چشمانم بود دور و دورتر میشد. فقط چادرهای دوستانم دور درخت، صدا زدن و تشویق هایشان دلگرمم می کرد و در تصمیمم راسخ تر. سه روز، سه شبانه روز بالای درخت، روی شاخه پهنی نشستم و از بین رفتن درخت هایی که به خاطرشان آمده بودم را تماشا کردم. چوب برها هر نیم ساعت می آمدند، حرف می زدند، نصیحت می کردند، و با فحش های زیرلب می رفتند.
روز قبلش یحیی هم آمد، حالم را پرسید، در ظاهر نصیحت کرد. با لباس جنگلبان و آن کفش های بنددار کمی ناآشنا به نظر میرسید. تخته چوبی که برای راحت نشستنم زیر من به درخت بسته بود جایم را راحت تر از نشستن روی تنه خالی می کرد. روز دوم، سیم شارژر گوشی ام به ده درصد آخر رسید و من باید برای سرگرم شدن به تماشای اطراف قناعت می کردم.مسیر پرواز پرنده کوچک تا بالای سرم را با چشم دنبال می کردم که ناگهان نعره بلندی مرا از جا پراند.
–تا سه می شمارم، شماره سه روی زمینی. نه! این نمی توانست صدای او باشد. –یک! با شماره یک بلند و بی رحمش از جا تکان خوردم. شاخه های درخت را گرفتم و خودم را کمی جلو کشیدم تا ببینمش. خودش بود، خود احمق لعنتی اش! صدایش به حدی بلند و اعصاب خوردکن بود که غیرممکن بود حتی از ارتفاع پانزده متری نتوانم تشخیصش دهم. با آن قد بلند، کله صاف و ترسناک، امکان نداشت کس دیگری باشد. زمزمه کردم :من نمی ترسم…