دانلود رمان دو ماه و چند روز pdf از mim_sin برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ذهنم می شمرد. حواست هست چی گفتم؟ من نمی شمردم.. ذهنم می شمرد. از تعداد روزایی که بین من و تو ایستاده بود و تو نمی دیدی بگیر تا تعداد گالی زرد و سفید یاس که از زیر دستم در رفته بودن و هنوز شهد شیرین پرچم وسطشونو نچشیده بودم و خشک شده بودن و ریخته بودن. من دلم تا ابد همون تخت یه نفره و دو تا بالش روی هم افتاده و پرتقالی ریز و آبدار و ترش باغچه رو می خواست که چارزانو می نشستم رو تخت و پوستشو با ناخونام که می کندم…
کنار سفره روی زمین کنار بقیه ی دخترا چسبیده به هم نشسته بودیم و پام داشت زیرم خواب می رفت و توی دلم به دایی محمود و دایی احمد که بالای سفره اونطور گشاد چهارزانو نشسته بودن، دری وری می گفتم. مامان بزرگ روی مبل تک نفره پشت خاله وجیهه نشسته بود و غر می زد و چند تا برگ از سبزی های پیش دستی جلوشو که کنار بشقاب غذاش روی میز عسلی کوچکی
چیده شده بود، توی هوا گرفته بود. کی این سبزیا رو پاک کرده و ساقه ها رو از ته گرفته؟ خودشم می دونست زن دایی مریم از خونه سبزی پاک کرده آورده و محض چزوندن گفته بود و البته زن دایی مریمم می دونست که مامان بزرگ شاهی و ریحونو با ساقه ی بلند دوست داره و خیلی زیر پوستی یکی بدوی صامت و نرمی با مادر شوهرش می کرد. با لبخند و آروم طوری که فقط ماها که
پایین سفره بودیم بشنویم لب زد. -تو که دندون نداری آخه! خاله وجیهه نگاه تیزی بهش انداخت و پیش دستی سالادو جلوی مامان بزرگ گذاشت که دوباره دماغشو چین داد و صدای غرغرش اومد. -من از این کاهوا دوست ندارم نه بو داره نه مزه! دایی احمد خواست بحثو عوض کنه . -انشاالله تا چند سال دیگه این سفره بزرگتر شه، تعدادمون دو برابر ش. اون ور اتاقم سفره بندازیم…