دانلود رمان فریاد بی صدا pdf از رویا احمدیان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من احساساتم را در نطفه خفه کرده ام. چند سالیست به احساس های خوب و بدم هیس باش میگویم. چند سالیست که بر سره هرچه دل تنگیست عربده میکنم… هرچه عشق و دوست داشتن است را به سیلی میهمان میکنم… طعم تلخ سکوت را به جان میخرم… لبخند را حرام اعام کرده و به هرچه امید است بی اعتنایی میکنم. چند سالیست که در درونم انقابی بر پاست.. فریاد میزنم، فریادی از نای وجود، اما بی صدا.. فریادی پر از عجز و تمنا اما بی صدا… من سالهای متوالی فریاد بوده ام، فریاد بی صدا…
جلو خانه ماشین را پارک کرده و از ماشین پیاده می شوم. همین که ساختمان خانه جلو چشمانم نقش می بندد ناخوآگاه چند قدم به عقب رفته و از دور نگاه دقیقی روانه اش می کنم. این خانه شاهد بزرگی برای تمام دردهایی که متحمل شده ایم، است. این خانه شاهد روزهایی بوده که خودم گاهی از یاد آوری اش رعشه به جانم می افتد. نفس عمیقی کشیده و سری تکان می دهم تا خاطرات به مغزم حمله ور نشوند. یک دستم را در جیب شلوارم گذاشته و به سوی خانه قدم میگذارم.
در حیاط را با کلید باز کرده و زود خودم را به در دیگر می رسانم. داخل که می روم تنها فرد حاضر در هال مادرم بود که او هم خواب بود. به چهره غرق خوابش نگاه دوخته و لبخنده عمیقی ناخداگاه بر لبانم نقش می بندد. فرشته زندگی ام. با صدای در اتاق لبخندم را جمع کرده و به نیاز که با چادر سفید و یک قرآن که در دستش بود، از اتاق خارج شده بود نگاه می اندازم. از قیافه اش مشخص است در حال نماز خواندن بوده.. لبخند مهربانی زده و میگوید: -سلام خوش اومدی.
سلام… ممنون عزیزم… عبادت قبول. لبخندش عمیق می شود. -فدای شما… چای میخوری دم کنم؟ -چرا که نه… چادرش را از سر کنده و تا می کند، بعد همراه قرآن روی میز تلفن می گذاردشان. با حفظ لبخند مهربانش به آشپزخانه می رود. من هم دنبالش روانه می شوم. در حال پر کردن کتری است که آرام شروع به صحبت کردن، می کند: -داداشی یه سوال بپرسم؟ به یکی از کابینت ها تکیه داده و جواب گو میشوم. -:دوتا بپرس شما… کتری را روی یکی از شعله های گاز گذاشته و….