دانلود رمان همسایه قلبم pdf از سعیده براز برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان درمورد دختری که عاشق پدرش و دوست داره اونو همیشه خوشحال ببینه ولی با اومدن پسرعموش بعد ازمدت ها به خونشون اوضاع فرق میکنه و اون نمیتونه توجه پدرشو به پسر عموشو تحمل کنه و با کارهاش…
بعد از اینکه کمی استراحت کردم از اتاق بیرون اومدم تا برم ناهار بخورم. مامان و بابا طبق عادت همیشگی خواب بودند چون صبح ها زود از خواب بیدار می شدند. خوابشونم که قربونشون برم این قدر سنگینه که دیگه نگرانی برای انجام کارهام یا تلویزیون دیدن ندارم. داشتم به سمت آشپزخونه می رفتم که دیدم مهیار روی کاناپه دراز کشیده و خوابش برده. جلوتر رفتم و دستمو روی کاناپه گذاشتم. سرمو جلوتر بردم و نگاهش کردم.
مشغول بررسی کردن چهره اش شدم. آخه من دفعه ی اول چی توی این بدبخت دیدم که گفتم خلافکاره. خیکیه. طفلی کجاش مثل خلافکارهاست. صورتشم خیلی عادیه. ابروهایی که نه بلند بود و نه کوتاه. با چشم های درشت و دماغ و دهن معمولی. رنگ موهاش هم قهوه ای تیره بود. هیکلشم که خدا به پدر و مادرش ببخشه. ماشاا… خیلی درشت و ورزیده بود. یعنی دویست کیلویی میشه. نه بابا خاطره باز تو نظر دادی. این کجاش به دویست کیلو می خوره؟
قدشم که بلنده. فقط رنگ چشماشو ندیدم چون پلک هاش بسته بود. با باز شدن پلک های مهیار غافلگیر شدم. _ای وای بیدارت کردم. ببخشید. حالا رنگ چشماشو هم دیدم. قهوه ای تیره. درست مثل رنگ موهاش. مهیار با دیدن من که بالای سرش ایستاده بودم و بهش زل زده بودم، هول کرد و پرسید: _اتفاقی افتاده؟ چرا اومدین بالای سرم؟ تازه یادم افتاد مثل دیوونه ها، بالای سرش ایستادم و به صورتش زل زدم. خندیدم و گفتم: _نه بابا پسر عمو…