دانلود رمان مردم این شهر حسودند pdf از نیلوفر قنبری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
به نام او که هجران و شبِ فرقت را یار بود… میروم از این شهر، میگریزم از خاطراتی که طعم قهوههای تلخ دست نخورده می دهند. گم میشوم در هیاهوی شهری که کوچه به کوچهاش به نام توست. میخواهم بمانم و بهانه کنم تو را؛ اما میگریم برای آخرین بهانهات برای نماندن که نمیشود، نمیرسیم ما به هم… که شاید مردم این شهر حسودند…
صدای پچ پچ جمعیت در سالن گرد شرکت در میان تماس انگشتان ظریف منشی جوان که تند تند روی کیبورد می لغزد، گم شده. شجاع باز خمیازه می کشد و چشمان منشی برای چندمین بار به او دوخته می شود. مهراج بازو به بازوییش می کوبد: -بابا بسه چقدر خمیازه میکشی؟ آه! شجاع، سر به دیوار تکیه می دهد و آهسته لب میزند. -ببند مهراج. خبرت میذاشتی بخوابم. حالا خوبمون شد؟ از صبح نشستیم هنو نوبتمون نشده. چشای کورتو وا کن
یه ایل آدمو ببین. اگه زودتر اومده بودیم الان تو اتاق معاون بودیم واسه مصاحبه. -خیله خب ساکت شو بذار یه چرت بزنم. نوبتم رسید صدام کن. مهراج سر تکان می دهد و چشم می چرخاند به دور تا دور سالن بزرگ. کلافه است از آن همه انتظار. نمی داند چطور سرش را گرم کند تا وقت بگذرد و استرسی که دست و پایش را یخ کرده را از خودش دور کند. با دیدن مرد جوان روبه روییش که چشمان هیزش دائما روی منشی می چرخد،
توجهش به او جلب می شود. تعداد چشم چرانی های مرد که زیاد می شود، مهراج سعی می کند نگاه نکند. اما آن رگ غیرتش توی وجودش پل به آن میزند و نمی تواند بی اعتنا باشد. به سختی سعی دارد احساساتش را کنترل کند. تلفن همراهش را از جیبش درمی آورد و بیخودی در صفحه های اینستا می چرخد؛ اما چشمانش مدام بازیگوشی می کنند. این حس موذی را بی خوابی و فکر و خیال شب قبل و ازدواج نابهنگام سلبی ناز تحریک می کند…