دانلود رمان ماج pdf از مهدیه شکری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پاییز خوشبین یه دختر سرسخت و کوشاست. مادرش رو از دست داده و وضعیت خونه و زندگیشون خوب نیست. چند سال جاهای مختلف کار کرده و هر جایی رفته با زیرآبزنی و حرفای مفت اخراجش کردن. حالا با توصیهی یکی از استاداش میره جایی سرکار که همکار یه آدم سرد و خشک میشه، یه نخبهی علمی که به خاطر یه پروژهی خفن از پژوهشکده اخراج شده… حافظ دادگر.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم سرباز با سرعت می راند ماشین ها جا می ماندند. سست شدگی را در تمامی اعضای بدنم حس می کنم به جز دستانم… دستانم همچنان قدرت دارند سینه ام می فشارند جرئت ندارم سر پایین ببرم و نگاهش کنم. سلول به سلول بدنم گوش شده است برای شنیدن ضربان قلبش! بغض را پس میزنم تا صدای نفس هایم درنیاید مبادا میان نفس زدن صدای قلب حامی را از دست بدهم ذهن بازیگوشم لحظات را عقب گرد می کند
وقتی ماشین حرکت کرد و در حال عبور از کنار در ویلای همسایه بود چه دیدم؟ تصویر دختر و پسر جوانی که روبروی مردی ایستاده بودند! فقط یک یا شاید دو ثانیه بود اما چالشی برای ذهنم ساخت! چطور در آن تاریکی دیده بودم پنجه های دختر به دور بازوی پسر است؟ با کدام چشم دیده بودم چشمانشان برق میزند؟ این شانه به شانه ایستادن را در کنار مردی تجربه کرده بودم؟ لب هایم به پایین کش می آید پلک هایم را محکم روی هم
می فشارم قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین می افتد. میان این درد و مصیبت ذهنم چه سیروسلوک عجیبی پیش می گیرد؟ ناخودآگاه می کنم سر پایین می اندازه چشمانم را به روی حامی باز می کنم. چشمانم از لب های سفید شده و بی رنگش بالا می رود و به موهایش می رسد. دست لرزانم را بالا می آورم پنجه هایم را در موهایش فرو میبرم و آنها را چنگ میزنم. قلبم از درد مچاله می شود. تصویر دختر و پسری که جلوی در ویلای همسایه دیده بودم، پررنگ می شود…