دانلود رمان دوست pdf از مهتاب_ع برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در رابطه با دختری هست که یک نیروی عجیب داره و اون هم اینکه میتونه از طریق لمس کردن دیگران بیماری اون ها رو به بدن خودش انتقال بده…
به کلاس خالی خیره شدم، بچه ها چه دنیای شیرین و قشنگی دارن. دنیایی به دور از هر استرس. تنش، اضطراب، درد، دلشوره… تنها دغدغه اشون اینه که به موقع به برنامه کودک مورد علاقم برسم. امروز با نیسان آبیم بازی کنم یا موتور قرمزم؟ لباس عروسکم آبی باشه یا بنفش؟ میگن هر چیز شیرین بالاخره یه روز دلت رو میزنه، اما شیرینی کودکی هیچ وقت نشده که دل آدم رو بزنه. برعکس، آنقدر شیرینی اش دلچسب هست که دوست داری
همیشه توی همون زمان بمونی. صندلی ها رو مرتب کردم و بعد از کشیدن پرده ها از کلاس بیرون رفتم. سوییشرتم رو پوشیدم و زیپش رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و سرم رو داخل یقه ام فرو بردم. ((چندبار بهت بگم که وقتی این سوییشرت رو میبندی سرت رو داخلش نبر؟ شبیه بچه دزدا میشی دختر!)) دست هام رو بهم فشردم، آب دهنم رو قورت دادم و لب هام رو داخل دهنم فرو بردم. دیدم تار شده بود، دست های یخ کرده ام رو از توی جیب
سوییشرت در آوردم و آروم عینکم رو از روی چشم هام برداشتم. برگی دستمال کاغذی از توی کیفم در آوردم و آروم آروم شروع کردم پاک کردن عینک مشکیم، با اینکه می دونستم این تاری از عینکم نیست… قرمز، آبی، زرد…. بوم سفید رو از رنگ های مختلف پر می کردم، فرقی نداشت چه رنگی و چه جایی؛ تنها می خواستم صفحه مقابلم رو پر کنم. هیجان، ترس، غم، محبت… آروم قلمو رو توی آب زدم و بعد با دستمال خشک کردم…