دانلود رمان شیطان یتیم pdf از فاطمه موسوی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مینا و وحید بعد از اینکه سومین بچشون رو از دست دادن تصمیم گرفتن که کودکی رو به فرزندی بگیرن و راهی یتیم خونه می شن و اونجاها…
به دور و برش نگاهی انداخت. توی تخت خوابش بود. خونه تاریک بود و ساعت عدد 3 رو نشون می داد. دستی به صورتش کشید و از زیر لحافظ بیرون اومد. در شیشه ای سرویس بهداشتی رو باز کردو به سمت آینه رفت. توی آینه به موهای ژولیدش نگاه کرد. با غم بزرگی دستی به شکمش که تازگی ها تو رفته بود کشید. دستش رو دراز کرد و شیشه کشویی آینه رو کنار زد. قرص آرام بخش رو گذاشت تو دهنش و یه لیوان از آب شیر خورد.
سرش بدجوری ذوق ذوق می کرد. همونجا کنار دیوار نشست. تا کی قرار بود که کابـوس ببینه؟ تا کی باید زجر می کشید؟ مگه دوسال بس نبود؟ نفسی عمیق کشیدو سرش رو روی زانوهاش گذاشت. نفهمید کی چشماش گرم شدو خوابش برد. با احساس نور شدیدی چشماش رو باز کرد. خورشید راهش رو از لای پرده باز کرده بود و مستقیم می خورد تو چشمش. آروم از جاش بلند شد. دیشب تو سرویس بهداشتی خوابش برده بود اما الان تو تخت خواب بود.
می دونست که کار وحید. از جاش بلند شدو در حالی که کمرش رو می خاروند به سمت آشپزخونه رفت. اشتها نداشت ولی به خاطر اینکه معدش خالی نمونه دو لقمه نون و پنیر با نصف لیوان چایی شیرین خورد. خیلی سریع مانتو و شلوارش رو پوشیدو شالش رو روی سرش انداخت و از خونه خارج شد. برف همه جارو سفید کرده بود. از خونش که دور از شهر بود و نزدیک رودخونه ساخته شده بود بیرون اومد و سوار ماشینش شدو راه افتاد…