دانلود رمانناجی pdf از آرام و سارا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان زندگی «آرزو» دختری که درست زمانی که قصد داشت با رفتن به دانشگاه خودشو از فضای بسته خونه نجات بده ، مجبور به ازدواج اجباری میشه، با پسری که در ظاهر حامی و سالمه اما در باطن راز های زیادی داره، راز هایی که حالا آرزو رو نیازمند یه ناجی واقعی میکنه….
سه روز گذشت. از مدرسه برگشتم لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. + …مامان ناهار نداریم؟ من گشنمه -… نه از صبح داشتم خونه رو تمیز میکردم نکردم غذا درست کنم + … خب زنگ میزدی طاهره خانوم بیاد -نه باید خودم تمیز می کردم که مطمئن باشم… -مهمون داریم مگه؟… آره امشب میان توام یه دست لباس برات گذاشتم بپوش دوش بگیر بو عرق ندی مدرسه بودی. +مهمونمون کیه…؟ مامان کلافه دستشو توهوا تکون داد و گفت:
-چه فرقی میکنه که کیه..؟ تونمیشناسی فقط مرتب باش. موهامو خشک کردم در اتاقمو بستم و شروع کردم به درس خوندن انقدر سرگرم درس خوندن بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم در اتاقم با شدت باز شد و مامان با عصبانیت گفت -توچرا هنوز آماده نیستی میان زود باش… سریع کتابامو جمع کردم صدای آقاجون از پایین میومد خیلی عجیب بود که انقدر زود اومده خونه تا رسیدم ایفون زنگ خورد قدو بالای این پسره به من چه ربطی داشت؟
+ماشالله خوبی عروس خانوم…؟ هنگ نگاش کردم نکنه اشتباه گرفته! منتظر واکنشی از من نموند و رفت نشست مامان اشاره زد برم تواشپزخونه نشستم روی صندلی. گل! شیرینی! عروس خانوم !! سرمو بلند کردم پسره چشم توچشم شدم و سریع برگردوندم. صداشون واضح نمیومد. مامان اومد تواشپز چایی هارو آماده کرد و گفت بیارم صداش کردم آروم گفت: شانس در خونتو زده آرزو… حاج رضایی تورو برای تک پسرش خاستگاری کرده. رفت بیرون…