دانلود رمان گل عشق من و تو pdf از شیوا اسفندی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در گرما گرم باد و تب خورشید رسیدم… رسیدم به جایی که همیشه مامن مناسبی برام بوده… وارد کوچه کوچیکی شدم که میشد راهی برای رسیدن به امامزاده… تو کوچه پیرمرد و پیرزنی بودن که همیشه چیزی برای فروش داشتن و اندفعه بوی نون شیرمالی که درست کرده بودن همه جا رو پر کرده بود، رفتم سمتشون و هزار تومن بدون اینکه چیزی ازشون بخرم مثل همیشه بهشون دادم و دعای خیر اونا رو برای خودم خریدم….
رفتیم پایان آرشام تو ماشین بود و می خواست از پارکینگ بره بیرون شیشه های خوشکل ماشین عروسکی و نازش بالا بود و نمی دیدمش… حواسم رو دادم به آنا که ذوق داشت و خیلیم خوشحال بود… من: چند سالته آنا جون؟ آنا: چه عجب من صدات و شنیدم… من 20 سالمه… یهنی چند روزه رفتم تو 20… من: دانشجویی؟ چه رشته ایی؟ و کمی غصه دار شد و گفت: همه مثل تو زرنگ و فعال نیستن که من مجاز نشدم نه شهر دلخواه نه رشته
دلخواه بابا اینا اصرار داشتن برم دانشگاه آزاد اما منم مثل ارشام اصلا با دانشگاه آزاد موافق نیستم… تو دلم گفتم پس ارشامم آزاد نخونده خوبه. دستم و انداختم دور کمر آنا که مثل دختر بچه های ملوس لباش و غنچه کرده و بود و با دستاش بازی می کرد و می خواست نشون بده که ناراحته و گفتم:اشکال نداره خانمی ایشاالله امسال قبول میشی… غصه نداره که… تازه رو منم حساب کن منم می تونم کمکت کنم… آنا با ذوق سرش و بالا کرد و گفت یعنی می خوای
زن داداشم شی؟؟ یه اخم توام با خنده کردم و گفتم اون که خدا می دونه و مشخص نیست… اما اگه خواستی دوستت و معلمت که می تونم باشم… آنا: به پلک قشنگ زد و یه ناز به چشماش داد و گفت مرسی خانم مهربون…از مدل حرف زدنش خندم گرفت… به چهرش نگاه کردم… به چشماش که مثل بیشتر مردم ایران قهوه ای سوخته بود اما مدلشون قشنگ بود کشیده و در عین حال درشت و کمی خمار من نمی تونستم حدود نیم سوم مردمکش و از بالا ببینم…