دانلود رمان یار باش pdf از شقایق عفراوی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
باده دختر سادهای که خدمتکار مرد مسنی میشه و توی اون خونه رشد میکنه. اما یه روز با پیشنهاد عجیبی مواجه میشه… باردار شدن از تک پسر خونه، شهیاد! تک پسری که توی پرقو بزرگ شده ولی مغرور نیست… خشن نیست… فقط بابت خیانت زنش دل شکستش و باده… زنی از تبار رسومات مزخرف این دنیا که زن مردی بود و خدمتکار خونهی شوهر…دختری که در هفده سالگی شوهر کرد و در سن نوزده سالگی طلاق گرفت و…
ایستاده پشت در اتاقش، با لبه های شالم بازی کردم، نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم. _بیا تو دخترم. دستگیره راپایین دادم و وارد شدم، کت شلوار پوش، عصا به دست و پیپ میان لب، مثل همیشه پر استوار بود. _تصمیمت رو گرفتی بابا جان؟ خجالت زده سر به زیر انداختم و دمی عمیق گرفتم، دست هایم را در هم قفل کردم و لب فشردم. آقای کوچیک _برای این کار، باید من و آقای کوچیک محرم باشیم. برای دیدن واکنشش، سرم را بالا گرفتم که
لبخند روی لبش، چشمم را زد، دستی به ریش هایش کشید و تلفن روی میز را برداشت. _میتونی بری، دانشگاهت دیر میشه. مأیوس از این که نمیتوانم گوش به تماسش بسپرم، از اتاق خارج شده و با سرعت نور آماده شدم. مثل هر روز ماشین دم در منتظرم بود، در طول مسیر فکر کردم و تمام جوانب را سنجیدم و در آخر، یک خفه شوی بزرگی بر روی افکارم کوبیدم. اگر بچه را بگیرند و من را بیرون بیاندازند چه؟ اگر اجبار به اسارت با مردی از تبار گرگ ها کنند چه؟
من خاطره ی خوشی از مردها و امثالشان نداشتم، این همه تغییر را نپذیرفته بودم که به امید آزادی، در قید و بند مردم که به امید آزادی، دیگری بمیرم. خسته از مقاومت مغزم برای خفه شدن، سرم را آرام به شیشه ماشین کوبیدم، تصمیمم درست بود یا خودم را در هچل انداختم؟ کاش کسی بود… با دیدن فال فروشی نشسته بر روی زمین با شتاب گفتم: _لطفا بیاستیت، خواهش می کنم. راننده نگاه متعجبی به رویم انداخت و بی حرف توقف کرد….