دانلود رمان میراکل pdf برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
وقتی لیو لئوکوف تو کلاب برادرش مچ یه دزد خیابونی رو میگیره زندگیش از این رو به اون رو میشه. مینا، دزد کوچولو، دختر هجدهسالهایه که از پشت موهای بلند و آشفتهش، با چشم های سبز درشتش بهش خیره میشه و ازش میخواد کاری به کارش نداشته باشه. چون اون درسته دزدی کرده اما یه دزد باشرفه، اون میخواست به اندازهی یه وعده غذا از داخل اون کیف پرپول، پول برداره و بقیهشو پس میداد….
پاهای بی حسم من رو به سه بلوک اون طرف تر کشوند، قبل از اینکه به مغازه ساندویچی که در حال بسته شدن بود برسم، یه مرد با موهای قهوهای کوتاه داشت صندلی ها رو از بیرون به داخل میبرد، قبل از اینکه در رو ببنده به سمتش حرکت کردم و گفتم: «صبر کنید». مرد به سمتم برگشت و چشم های تیره ش سرتا پامو برانداز کرد «چیه؟ تعطیل کردیم». نگاهش کردم و سریع گفتم: «معذرت میخوام مزاحمتون شدم آقا،
اگر غذایی دارین که می خواین دور بریزید بهم بدید لطفا». دوباره نگاهش کردم. «هر چیزی که داشته باشید، من زیاد سختگیر نیستم». «گرسنه ای؟» بد بهم نگاه کرد و لب هاشو جمع کرد. «برو یه کار پیدا کن». رفت که برای دومین بار در رو ببنده، وحشت کردم و پاهامو گذاشتم بین در، چشم هام از زور شوکی که بهم وارد شده بود گشاد شدند «این اصلا خود واقعی من نیست». چند اینچ مونده به بسته شدن در،
ایستاد و نگاهشو برد پائین، به سمت پاهام. بعد از اینکه نگاهشو بهم برگردوند و تو چشم هام براق شد گفت: میتونم بزنمت دختر. پاهای لعنتیتو تکون بده قبل از اینکه بشکنمشون. لب هام شروع کرد به لرزیدن و چشم هام تار شد. «من خیلی گرسنم خواهش میکنم». به التماس کردن افتاده بودم. «لطفا». دوباره روشو برگردوند تا یه نگاه دیگه بهم بندازه، در رو چند اینچ باز کرد و بالا پایین خیابون رو نگاهی انداخت…