دانلود رمان بهشت من pdf از زهرا قلندری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خسته از تعصبات خانوادگی و به دنبال عشق واقعی…. دختری که برای رسیدن به مرد مورد علاقش هر کاری میکنه و حتی با وجود افکار قدیمی خانوادش بازم از عشقش دست نمیکشه… مردی که سال ها برای بی حسی قلبش تلاش کرده و در اخر اسیر عشق دخترک میشه….
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت بازار. پله هارو پایین رفتم و به راست رفتم سمت مغازه ی بابا… چند تا مشتری داشت و یکیشون از پشت خیلی خوشتیپ بود. قد بلند بود و هیکلی. کت شلوار مشکی هم پوشیده بود و ناخودآگاه آدم جذبش میشد. با صدای بابا به خودم اومدم: سلام دخترم. برگشتم سمتش و نیشم باز شد: سلام باباجون. خوبی؟ لبخند مهربونی بهم زد:ممنون باباجون. چک رو آوردی؟ دست کردم تو جیبم و چک رو گرفتم سمتش: اره.
بفرمایید. ازم گرفت و رفت سمت یه آقایی همسن و سال خودش و من برگشتم سمت پسری که داشت تابلو فرشارو نگاه می کرد. این بار صورتشو برگردونده بود طرف بقیه تابلو فرشا میتونستم خوب ببینمش… ماتم برده بود از اون همه جذابیت. چطور ممکنه اخه؟ چشماش… چشماش یه غرور و ابهت خاصی داشت که ادمو مسخ می کرد! اخماش تو هم بود و چهره ی خیلی جدی داشت. پسر جذاب کم ندیده بودم اما این یه چیز دیگه بود واقعا!
جوری که دلم نمی خواست ازش چشم بردارم. ولی باز صدای بابا تو گوشم پیچید: الیا جان؟ مگه ایسا منتظرت نیست؟ دسپاچه نگاهش کردم: اره اره! یادم رفته بود. با خدافظی از بابا زدم بیرون. یه بار دیگه برگشتم و به اون مرد جذاب نگاه کردم. خدا چه صبر و حوصله ای به خرج داده برای آفرینشش! به افکار خودم خندیدم. پا تند کردم و از پله ها بالا رفتم. سوار ماشین که شدم طبق انتظارم غرغراش شروع شد: کجا موندی تو؟ میبینی پارک ممنوعه؟