دانلود رمان یک نفس سر کشیدم تا تو pdf از soratyrooz برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حمید و رها خواهر و برادری هستن که با هم زندگی میکنن… یه روز حمید بخاطر مشکلی که داره تصمیم میگیره که خونشون رو که ارث پدریشونه رو بفروشه و حالا یه آقایی میاد خونه رو بخره که….
توی اتاقم نشسته بودم و داشتم به زندگیم فکر می کردم… به اینکه ای کاش اقا جون از دنیا نمی رفت… ای کاش مادرم پارسال ما رو تنها نمیزاشت… و هزارتا ای کاش دیگه… هیچ فامیلی هم نداشتیم که ازشون کمک بگیرم… توی این دنیا تک و تنها بودم… به جز یه داداش که اونم یکی دوسال پیش از طریق دوستاش معتاد شد… دستمو گذاشتم زیر چونه ام و از پنجره ی به اسمون نگاه کردم… خدایا چرا زندگیم داره اینطوری پیش میره؟
چرا همه چیز یهو داره عوض میشه؟ خودت کمکمون کن. یه کاری کن حمید خونه رو نفروشه… اگه این کارو بکنه بی سر پناه میشیم… قطره اشکی که از گوشه ی چشمم چکید رو با آستینم پاک کردم… ترجیح دادم بخوابم تا اینکه غصه بخوردم… ولی باز هم موقع خواب هزار جور فکر و خیال اومد سراغم… پشت در خونه بودم و داشتم کلید رو از توی کیفم در می اوردم که صدای گفت و گوی دو نفر رو از تو حیاط شنیدم…
گوشمو چسبوندم به در تا واضح تر بفهمم چی میگن که در باز شد و منم پرت شدم تو… نزدیک بود بخورم زمین ولی تعادلم رو حفظ کردم… سرمو بلند کردم و با چهره ی حمید رو به رو شدم. -سلام. صاف ایستادم. سلام… چته تو… یواش تر درو باز کن. -مثل اینکه جنابعالی فال گوش ایستاده بودی. گلومو صاف کردم و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده گفتم: -ایشون کی باشن؟ و به اقایی که کمی از ما دور بود اشاره کردم. اهان راستی یادم رفت معرفی کنم…