دانلود رمان همخونه pdf از مریم ریاحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری به اسم یلدا که به دلیل فوت مادر و پدرش با یکی از دوستان صمیمی پدرش زندگی میکنه. بچه های اون مرد (حاج رضا) خارج از کشور هستن بجز پسر کوچکش که به دلایلی از پدره کینه به دل داره و اونم تصمیم داره از ایران بره… خلاصه اینکه حاج رضا با شرط و شروط خاصی از یلدا میخواد که با همین پسر کوچیکه (که تابحال یک بارم یلدا رو ندیده) که اسمش شهابه ازدواج کنه و به مدت شش ماه با هم تو یه خونه زندگی کنن….
حاج رضا در حالی که لبخند زنان یلدا را نگاه می کرد، شاید از آن همه شور و هیجان به وجد آمده بود ،گفت: “عزیزم یلدا جان! راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت کنم .اما اول برو لباست رو عوض کن و غذات رو بخور .پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست کرده.” پروانه خانم همسر مش حسین بود که نظافت و آشپزی داخل منزل را به عهده داشت . او زن مهربان با سلیقه ای بود ،مثل مادری مهربان به کارهای یلدا رسیدگی می کرد.
یلدا صندلی را پیش کشید، روی صندلی نشست و با نگاهی مضطرب به حاج رضا خیره شد و گفت: “شما چی می خواین بگین؟ اتفاقی افتاده؟ چند روز پیش هم گفتین که کار مهمی دارین .موضوع چیه حاج رضا ؟ همین حالا بگین ..خواهش می کنم..” حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه کنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست، عینک را از روی صورتش برداشت و چشم هایش را مالید و گفت:” چیزی نیست دخترم ،هول نکن. اتفاق خاصی هم نیفتاده..
اول کمی استراحت کن بعدا..” یلدا خواست بگوید:” آخه… “،حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت:”پاشو دختر ،پاشو بریم و بیینیم پروانه خانم چه کرده؟! پاشو ناهارت سرد شد!” یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد. کیف و کلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترک کرد و به طبقه ی بالا رفت .در اتاقش را باز کرد و داخل شد .وسایلش را روی تخت رها کرد و در حالی که مقنعه اش را از سر برمی داشت، جلوی آینه رفت و با خود گفت…