دانلود رمان بازگشت به زمین pdf از فاطمه دشتی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مامان! بابا! من رفتم! کتانیهای سیاه رنگ کهنهاش را پوشید و بندهایش را داخل آن فرو کرد. در را بست و به جینی، خواهر کوچکترش گفت: -خواهری من دارم میرم. مراقب مامان و بابا باش. داروی بابا رو به موقع بده، زیادم نذار مامان کار کنه. باشه جینی پانزده ساله چشمکی زد و گفت: -حتماً، مراقبشونم. میتونی با خیال راحت به کارت برسی!
سطلی که پر از شیرابه کائوچو شده بود را برداشت؛ اما به نظر می رسید که این درخت هنوز هم دارای کائوچو هست؛ بنابراین سطلی دیگر گذاشت تا پر شود. بلند شد و با چشمانش اطرافش را بررسی کرد. ناگهان، چشمش به درخت هوایی خورد که بسیار بزرگ بود. قطر تنهاش شاید به یک متر می رسید. از خود پرسید: چه طور تا حالا من این درخت رو ندیدم؟
جلوتر رفت تا آن را بررسی کند. به یقین آن درخت سن زیادی داشت. پوست هاش بر خلاف دیگر درختان تیره تر و به رنگ قهوه ای سوخته بود. اطراف آن چرخ زد؛ اما چیز عجیبی ندید. با خود گفت: اگه به جو بگم مطمئناً بال در میاره. تا تک تک سلولاش رو زیر میکروسکوپ قرار نده ول کن نمیشه. و بعد به ذوق جو در تفکراتش خندید. جو با سن کمش علاقه زیادی به گیاهان داشت.
تمام مواد گیاهی را که پیدا می کرد. در آزمایشگاه مدرسه زیر عدسی میکروسکوپ قرار می داد و ساختار سلولی شان را بررسی می کرد. جیمز شانه ای بالا انداخت و خواست از درخت دور شود که برق وسیله ای آهنین به چشمش خورد. به طرف آن رفت و متوجه شد که یک دستگیره قدیمی است. آن را بالا کشید و همراه آن، دربی چوبی همراه با گرد و خاک و گیاهان مرده روی آن بالا آمدند…