دانلود رمان بی ستاره pdf از مریم ریاحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زنی جوان با داشتن دو فرزند از طرف شوهرش خیلی مورد بی مهری و بی توجهی قرار گرفته تا جایی که دیگه اعتماد به نفسی توی وجود این زن نمونده. با ورود همسایه ای جدید و رفتار های همسایه…
همه چیز از یک بعد از ظهر گرم تابستانی آغاز شد… سوسن خانه ما بود. قرار بود برای سال تحصیلی جدید کتاب تهیه کنیم… پس به همراه مادر راهی کتاب فروشی شدیم، من و سوسن دختر خاله هستیم… و از دوران کودکی همیشه کنار هم… شریک شادی کودکانه و دلهره های نوجوانی و… غم های جوانی تنها یار و یاور مدر آن روزگاران و بس! ازدواج برادر بزرگترم با سیما خواهر
سوسن دلیل محکمتری برای رفت و آمدهای پی در پی من و سوسن شد… چادر سر کردن را درست بلد نبودم… اما یادم هست آن روز چادر به سرم بود… از کنار یک میوه فروشی رد می شدیم که چادرم به جعبه ی میوه ها گیر کرد… برگشتم چادرم را آزاد کنم… دلم اسیر شد!! چشم های بی تابی که بی قرار و بی پروا صورتم را می کاوید غافلگیرم کرد. او هم خم شده بود تا چادر
مرا رها کند. نمی دانم از او تشکر کردم یا نه !! تنها می دانم که دستپاچه شدم و سعی کردم از نگاهش فرار کنم !… اما انگار فرار از آن نگاه در سرنوشت من غیر ممکن بود. آن نگاه آن چشم های عسلی بی قرار و جسور سه سال تمام همه جا و همه وقت در هر نفس مثل سایه همراه من بود… طوری که روزی حس کردم بی آن نگاه نفس نخواهم کشید… با وجود خانواده مذهبی و اعتقادات…