دانلود رمان سوگلی ارباب pdf از الهه مرگ برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من نمیخوام زن ارباب بشم! من اون رو دوست ندارم! چرا نمی فهمید؟ من یکی دیگه رو… نزاشت حرفم رو ادامه بدم… دستش رو بال برد و سیلی محکمی کوبوند توی صورتم. – خفه شو دختره ی سلیطه! سریع حاضر میشی و میای پایین… وگرنه میسپارمت به بابات! هه… بابا! از کدوم بابا حرف میزد؟! بابایی که از وقتی یادمه تمام توجه و مهربونیاش برای ساغر بوده! زور گویی و بد اخلاقی و اجبارهاش هم برای من!
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم. قرآن رو برداشتم بازش کردم… نگاهم به آیه های قرآن بود، اما تمام حواسم پی اون بود… اونی که فقط چند باری دیده بودمش توی همون چندبار، بدجوری دلم پیشش گیر کرده بود. با صدای عاقد که برای بار سوم خطبه عقد رو خوند، از افکارم خارج شدم و با صدای ضعیفی بله رو گفتم… تموم شد؟! اون همه رویا که به خاطرشون شب و روز
درس خونده بودم تموم شد؟! حال زن ارباب شده بودم؟! شاید هر دختری توی این روستا آرزوش بود که جای من باشه! اما حیف که من دلم جای دیگه ای بود… بعد از کلی امضا، ارباب به سمتم اومد و دستم رو گرفت و حلقه تک نگین الماس رو انگشتم کرد. صدای کل و دست همه اهل خونه بلند شد. بعد از خوردن چای و شیرینی، موقع رفتنم رسیده بود. عروس که لباس عروس نپوشیده بود.
آخ از دلم که خون بود… حتی به صورت یکی از اعضای خانوادم هم نگاه نکردم و پشت سر ارباب از عمارت بیرون رفتم. از پشت که داشت می رفت و سوار ماشین میشد، نگاهم بهش افتاد. همون طور که دخترای روستا تعریف کرده بودند. مرد خوشتیپی بود… سوار ماشین که شدم، چادرم از سرم، روی صندلی افتاد. خواستم دوباره سرم کنم، که با صداش ناخواسته نگاهم به سمتش چرخید…