دانلود رمان زندانی pdf از اسکای وارن برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اولین باری که دیدمش، پر قدرت بود. با ماهیچه هایی که تهدید درونشون موج میزد… اون خطرناکه، وحشیه، و زیباترین چیزیه که من تاحالا دیدم… پس مثل همیشه پشت عینک و کتابم پنهان شدم، کاری که همیشه انجام میدم. چون منم رازهایی دارم… بعد، تو زندان، توی کلاس نوشتنی که من تدریس می کردم، سروکلش پیدا شد و من و با صداقتش نابود کرد… صداقتش توی اسراری که به من می گفت، پنهان کردم رازهای خودمو سخت تر می کرد…
(ابیگل) راهروی بخش انگلیسی بوی خاک و کاغذ کهنه می داد. نفس عمیقی کشیدم و ضربان قلبم کند شد. زمین تا آسمون با زندان سرد و خاکستری فرق داشت. روز اول کلاس، جلوی اتاق ایستادم، دستام بهم گره شده بود، انگشتای سفید و فضا با مرد شانزده مرد نارنجی پوش پر شده بود. میدونم که اونا چی میبینن یه دختربچه مدرسه ای. می تونستن ناراحتی من و حس کنن.
برنامه درسیم و گفتم، کلماتم سخت و محکم ادا میشدن. تنها خوبی کلاس این بود که مرد توی راهروی شرقی توش حضور نداشت. خانوم وینزلو. نمی تونستم به سرعت از اونجا خارج بشم، و نمتیونم برگردم .من فقط نمیتونم. مصمم به سمت دفتر مشاور حرکت کردم. مستاصل. باید من و باید از این پروژه خارج میکرد. یکی از همکلاسیام داشت پروژه خاطره نویسی و با دبیرستانی ها انجام می داد.
یکی دیگه با جانبازان، پرستاران، افراد مسن. منصفانه نیست زندانی ها به من افتاد. نه وقتی که برام یاداور تمام خاطرات بدمه. نه وقتی که حس میکنم بیشتر از هر کس دیگه ای به اونجا تعلق دارم. هیچ کس هیچوقت نمیتونه بفهمه. توی سالن کندریک پشت در اتاق مشاور روی یه صندلی نشستم. نشونه های هزاران دانش آموز روی کف چوبی معلوم بود و دیوارها…