دانلود رمان دختر نسبتا بد pdf از ناشناس برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بهار که پدرش فوت شده و خانواده اش از لحاظ مالی تو شرایط بدی هستند، بعداز اینکه رشته پرستاری دانشگاه تهران قبول میشه به اصرار مادرش بجای کارکردن میاد تهران. چون دیر اقدام کرده بود خوابگاه گیرش نمیاد و مادرش بهش میگه چون تو شرایط خوبی نیستن بهتره بره خونه ی دختر خاله اش. دختر خاله ی بهار بعد ازفوت شوهرش با برادر شوهرش ازدواج کرده و زندگی خوبی نداره چون مدام با مهرداد درحال جنگ و دعواست…
دستمو رو قلبم گذاشتم… ای بیچاره قلب من… ای ذلیل قلب من… دیدی ته وابستگیت چ شد!؟ دیدی عاشقت نشد اونی که تماما عاشقش بودی…؟؟ دیدی آخرش شکست!؟ دیدی قلب بیچاره ام! ؟ دیدی قلب حرف گوش نکنم… اینه ته عشق و عاشق… اینم ته دلدادگی… اینم ته قصه ی عشق یکطرفه… عشق گمنام… آه کشون بیرون رفتم و از پله ها پایین رفتم…
غمگین ترین آدم اون جمع من بودم… خداروشکر که همه سرگرم بکوب و برقص بودنو حواسشون پی قیافه ی زار من نمیومد… از اون فاصله تا چشمم به نوید و مهناز افتاد باز بغض به گلوم چنگ انداخت… چقدر به مهناز حسودیم میشد… چقدر دل و جان و بند بند وجودم آرزو می کرد جای اون باشه… لبهامو بهم فشردم… سر شام مامان هی سقلمه میزد و می گفت: “چرا چیزی نمیخوری؟…!”
خب من لامصب دیگه از بس بغض هامو قورت داده بودم سیر سیر بودم از هر مائده ی آسمانی… نع! نچ! این من دیگه هیچوقت اون من سابق نمیشد… این دل بی صاحب دیگه تا آخر عمرش عاشق کسی نمیشد… هرچقدر می خواستم این چشمای لعنتیمو کنترل کنم که نرن سمت نوید نمیشد… چه میکنی اگر او را که می خواستی همه عمر…. کسی از راه نرسیده ناگهان ببرد!؟….