دانلود رمان شاید خدا گم شد pdf از محرابه سادات قدیری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
محمدطاها خسروی پسری مسئولیتپذیر است که برخلاف چهره و رفتار جدیاش قلبی مهربان دارد و تمام تلاش خود را میکند زندگی مادر و تنها خواهرش را تامین کند اما درگیری احساسی خواهرش و ورود افراد جدید به زندگیشان آرامش نسبی آنها را دچار تلاطم می کند. دشمن قدیمی محمدطاها این بار در لباس دوست ظاهر می شود تا انتقام گذشته را جور دیگری از او بگیرد…
پا در اتاق گذاشت و لبه ی پیرهن را از شلوارش بیرون کشید. به سمت پنجره رفت و همان طور که پرده را می کشید نگاهی به پنجره های باز آپارتمان روبرو انداخت. از همان روزی که این علف هرز بالا رفته بود این پرده در بیشتر ساعت های روز کشیده و این اتاق رنگ آفتاب ندیده بود. شلوغ شدن کوچه و تردد بیشتر ماشین های مالکین ساختمان به کنار، پنجره هایی که درست رو به حیاط
و ساختمان آنها باز می شد هم به کنار، آن پسرک طبقه ی سوم که همیشه با بالا تنه ی لخت در بالکن به سیگار کشیدن می ایستاد هم یک طرف خیلی سنگین ماجرا! مردک انگار خودش ناموس نداشت که آن جور ناجور در ملاء عام ظاهر می شد! پرده را تا انتها کشید، صدای بسته شدن در دستش را روی پارچه ی گلدار نگه داشت. چند سانتی عقبش کشید و حدیث را در حال درست کردن شال روی سرش دید.
پوزخندی به لب نشاند. برای او حجاب می کرد و برای مردم حرف مفت زن محل نه! پیرهن را روی تخت یک نفره ی چوبی قدیمی انداخت و سگک کمربند را آزاد کرد.صدای بلند و پرانرژی حدیث در خانه پیچید: سلام بر مامان گل گلابم. داداش اومده؟ مادر سعی داشت صدایش را پایین نگه دارد اما در حدی نبود که به گوشش نرسد. یعنی خانه ی نقلی به اندازه ای وسعت نداشت که صدای مادر را واضح نشنود…