دانلود رمان با خیالت می رقصم pdf از لیلا حمید برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در آموزشگاه را باز کرد و پا به خیابان گذاشت. احساس سبکی داشت. انگار باری از روی دوشش برداشته شده بود. حالا دغدغه هایش تمام شده بود. در دلش از خوشحالی و هیجان کیلوکیلو قند آب میشد. دلش میخواست در خیابان چرخ بزند و بخندد. دلش میخواست به روی همهی مردم لبخند هدیه دهد و شادی خیرات کند. داغی آفتاب به صورتش خورد…
به خانه رسیدند و فروز از آزاده جدا شد. اندکی ا استراحت کرد تا شب که شوهرش به خانه می آید انرژی کافی داشته باشد و سر حال باشد. برایش مهم بود به چشم بهروز بیاید. دوست داشت بهروز او را نه یک بار بلکه هزار بار مشتاقانه نگاه کند. شوهرش بود… محرمش بود… بعد از مادرش تنها کسی بود که در آغوشش آرام می گرفت. شیرینی هایی که خریده بود را در بشقابی چید.
فنجان های فانتزی و ظریفی که در حالت عادی در بوفه قرار داشتند را در سینی سیلوری که مخصوص مهمان بود گذاشت. لباسی زیبا به تن کرد. لباسی آنقدر تنگ که نفس کشیدن را برایش دشوار می کرد. در حالت عادی آن را نمی پوشید، فقط مواقع خاص! از رنگ نارنجی آن خوشش نمی آمد. با سلیقه اش هماهنگ نبود؛ ولی خب، انتخاب همسرش بود و اهدایی او از ته بار و وامانده های بوتیک!
لنزهای سبزی که بهروز دوست داشت را در چشم گذاشته بود. موهای کوتاهش را سشوار کشیده و آرایشی جیغ، آنطور که بهروز می پسندید روی صورتش پیاده کرده بود.خودش آرایشی که صبح ها برای صورت سرکار رفتن انجام می داد را بیشتر می پسندید، اما به سلیقه بهروز احترام می گذاشت و گاه به خاطر دل او این گونه خود را می آراست. با شنیدن صدای در اتوماتیک پارکینگ و ماشین همسرش…