دانلود رمان آرزوهای کال pdf از باده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من همانی ام که هزار بار هم اگر زمین بخورد، دستان کسی را برای بلند شدن نمی گیرد، دست به زانوی خودش می گیرد و بلند می شود. من همانی ام که برای اشک ریختن، دیوار را به شانه ی آدم ها ترجیح می دهد، همان که خودش، خودش را آرام می کند و خودش تکیه گاه و دلگرمیِ خودش می شود. همانی که عادت کرده قوی باشد، آری این منم دختری رها از زنجیرهای فلزی…
تیهو بدون شک زورش به این دختر چموش غیر قابل کنترل نمی رسید، بدون آنکه تلاشی برای کنار زدن خرمن موهای پریشانش داشته باشد به نگاه کردن از روزنه باریکی که از میان سد موهایش قابل رویت بود اکتفا کرد و با آرام ترین لحن ممکن گفت: -می دونم که مرضت قابل درمان نیست، قرار به شفا هم بود باید تا الان می گرفتی، پس سکوت می کنم و از خدا می خوام
واسه اینکه بابت خلقت تو زیر سوال نره از زمین و زمان محوت کنه حنا. طنین صدای خنده ی سرخوشانه ی حنا که رضایت از کرم ریختن هایش داشت، از آن آوایی هایی بود که تیهو برای نت به نتش دچار لذتی بی مانند می شد. طره ای از موی بی حالتش را پشت گوش انداخت و با جدیدت گفت: -حناااااا؟؟؟!!حساام؟؟ حنا شیشه ی عطر ته کشیده اش را از روی قفسه ی کتاب برداشت:
-گفتم حتما بیاد. با چشمان گشاد شده و لحنی متعجب گفت: -بیاد؟؟؟! کجا بیاد؟؟؟! وقتی نگاهش به صورت تیهو افتاد کف دستش را روبروی چشم هایش قرار داد: نکن تی تی نکن، هزار بار گفتم اون بی صاحاب مونده ها کم از گنده بودن وحشت بر انگیز هستن دیگه نزار از حدقه بزنن بیرون. کلافه ماشین حساب را کنار دستش پرتاب کرد و به زانوهای خم شده رخصت استراحت داد…