دانلود رمان اسمارتیز pdf از نازنین محمد حسینی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آریا فروهر برای بچه هاش پرستار میگیره اونم کی دنیز خانم مرادی که تو شیطنت و خراب کاری رو دستش بلند نشده حالا چی میشه این آقا آریا به جای مواظبت از ۳ تا بچه ها باید از ۴ تا مراقبت کنه اونم بلاهایی که دنیز بچه ها سر باباشون میارن که نگم… این وسطا آقا آریا نمیدونه کی دلشو برای ملکه عذابش داده رفته…
– سلام. بابت آگهیتون تماس گرفتم. من یه دختر بیست و دوساله هستم… اومدم ادامه ی معرفیم رو بکنم که یهو گفت: -میتونین امروز تشریف بیارین اینجا؟ انگار که زیرم میخ گذاشته باشن یهو از جام پریدم. -ببخشید این حقوقی که توی اگهی نوشتین واقعیه؟ به نظرم پولی که بابت گرفتن پرستار میدادن خیلی بیشتر از بقیه آگهی ها بود. منم سریع تا توی صفحه دیدمش زدم تو گوشش.
فقط دو دقیقه از گذاشتن آگهی گذشته بود که بهشون زنگ زدم. -بله، اگر بتونین با شرایط بچه ها کنار بیاید حقوق بیشتری هم براتون در نظر می گیریم. جون جون قرش بده. کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا! بدبختی مثل من از خدا چی می خواد؟ دو قرون پول که نره زندان! اوف اسمشم ترسناکه. موهای سیم تلفنیم رو ول کردم و پاشدم تا حاضر بشم. بوی پیاز داغ مامان کل خونه رو برداشته بود.
دینا که دید من دارم از ذوق وسط خونه بپر بپر میکنم طبق رسم همیشه اومد کنارم وایساد و بشکن زنان شروع کردیم به رقص! بغلش کردم و استخوناش رو تو بغلم فشار دادم. عین نی قلیون میمونه اگر فوتش کنی میشکنه! صد و شصت سانت قد داره چهل کیلو وزن! این چهل کیلو هم و وزن استخوناشه همینم هست که هر وقت پایین تنم رو میکوبم بهش و رقص مخصوص میریم…