دانلود رمان ستی pdf از پاییز برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هاتف، مجرمی سابقهدار، مردی خشن و بیرحم که در مسیر فرار از کسایی که قصد کشتنش را دارند مجبور به اقامت اجباری در خانه زنی جوان میشود. مردی درشتقامت و زورگو در مقابل زنی مظلوم و آرام که صدایش به جز برای گفتن «چشم» شنیده نمیشود. مردی که میدرد و میتازد و تنها در مقابل یک زن کمی …تنها کمی… نرم میشود…
به راهم ادامه دادم ولی چند قدم جلوتر از سر کنجکاوی برگشتم. چادرش را از سر برداشته بود. یک دامن بلند و پیراهن مردانه به تن داشت. عجیب بود که با آن لباس های کم چطور نمی لرزید! یک سر بخاری را بلند کرده و دو مرد دیگر طرف دیگر بخاری را با اکراه گرفتند. در آن لحظه دو چیز از مغزم گذشت . “بالاخره به هدفش ستی رسید… ” و اینکه ” زن زیبایی بود، شکلات فرروروشه در زرورقی چیپ ”
از پیچ خیابان که گذشتم، میدان در تیررس دیدم آمد و یک مینی بوس آبی رنگ! قدم هایی کوتاه تا رسیدن به آزادی! مکالمه کوتاهی با راننده و داخل مینی بوس نشستم. نصف صندلی ها پر شده بودند. دو پسر جوان حدود شانزده، هفده سال عقب نشسته و پچ پچ کنان می خندیدند. پیرمرد فرتونی، روی صندلی تکی نشسته و مرغ درشتی را در بغل داشت.
پشت سرم زن و مرد جوانی، در سکوت، از پنجره بیرون را نگاه می کردند. کارم به کجا رسیده بود که برای گذشتن از مرز باید سوار این لکنته می شدم، همسفر آدم هایی که زمانی خاک کفشم هم حسابشان نمی کردم! عهد کردم که تلافی سختی این راه را با دو مشت جانانه به چانه بهمن تلافی کنم. مردک نفهم، حال خراب مرا نمیفهمید! گذشتن از مرز آذربایجان، ترجیح من نبود…