دانلود رمان بازنده ها نمی خندند pdf از اکرم حسین زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
عشق کامران ۱۹ ساله به سلوای ۱۵ ساله و آغاز ماجرا خواستگاری و پس زدن شدن کامران از طرف سلوا اون میبره به ۹ سال بعد. بابا لنگ دراز مهربون داستان بعد ۹ سال از تهران به تبریز برمیگرده که عشق زیر خاکسترش و باز شعله ور کنه. سلوای که خود دل به همبازی دوران کودکی خود بسته و با حادثه ای که برای امید اتفاق میوفته زندگی سلوا به کل دچار تغییر میشه…
دست به چارچوب در گرفتم و قد متناسب و هیکل نسبتا لاغر ولی خوبش را از نظر گذرانم. دلخور رفتنش را دوست نداشتم و در همان کسری از ثانیه در ذهنم دعوای جانانه ای برپا بود برای توجه نکردن و کردن و باز دل نفهمم پشت پا زد به عقل احمقم. با جواب نه ای که من مدام به آن تاکید داشتم باید رفتنش را باور می کردم و حتی داماد شدنش را، حتی ندیدش را، حتی…
اما و هرگز هیچ جور که باید نبود. دلم قبل از رفتن لبخند زدنش را می خواست. از همان دم در خم شدم و یک مشت برف برداشتم و سرمای خاص آن را تا میان مغزم حس کردم. -امید!! همان میان حیاط بدون اینکه بخواهد برگردد سر کج کرد: هووم؟ و این هووم یعنی خیلی حرف! من هم نامردی نکردم و بدون دادن مجال هیچ سوال و جوابی، گلوله در دستم را درست به صورت کج شده اش پرت کردم.
تمرکز لازم را نداشت و انگار تعادل لازم را هم… تازه زمین هم که حسابی برفی و سر! عکس العمل ناخودآگاهش برای کشیدن از مقابل گوله برفی که انتظارش را نداشت موجب لیز خوردن پایش و به تعاقب آن پهن شدنش روی زمین شود! هر چند حدس میزدم نباید اتفاق مهمی رخ داده با ولی به سرعت دمپایی ها را پا کشیدم و عجولانه کنارش رفتم: -خدا مرگم بده چیشد؟…