دانلود رمان دلدار (آهوی وحشی) pdf از اکرم حسین زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مهران که تحصیلات پزشکی اش را در انگلستان به پایان رسانده برای زدن مطب و به دنبال علایقش مسیر راهش را روستاهای خوش آب و هوای ارسباران قرار میدهد، و نزد دوست پدرش فرامرزخان اقامت مییابد! ولی همه چیز همانطور آرام و بدون جنجال پیش نمیرود؛ با به میان آمدن شرطی از سوی فرامرز خان دست تقدیر سرنوشتش را تغییر میدهد…
مهران با علاقه به اسب نگاه کرد. بدش نمی آمد افسار آن را بگیرد و بین درختان آنجا به پرواز در آید. از همان بچگی عاشق طبیعت بود و زندگی در چنین فضایی را آرزو داشت. در حال حاضر هم با کلی دردسر توانسته بود خانواده اش را راضی کند تا برا طبابت به روستا بیاید. البته با وجود اصرار زیاد، باز پدر و مادر به هر روستا راضی نشده، گفته بودند فقط این روستا!
اگر قبول نکن هم که، هیچ. همان تهران می مانی و مطب می زنی. علت انتخاب روستا، وجود فردی به نام فرامرز خان بود که سال ها می شد از دوستان نزدیک عمویش، ناصر، محسوب می شد و بارها با هم رفت و آمد داشتند. فرامرزخان، خان چند روستای نزدیک و کوچک هم بود. ولی این روستاها راه درست و حسابی نداشتند، و تنها وسیله ی ممکن برای عبور و مرور همان اسب بود.
با ورود به منطقه مسکونی روستا، بازار سلام علیک گرم شد. حضور رحمان در کنار آن ها موجب میشد که کسی از حضورشان تعجب نکند، مهمانان فرامرز خان زیاد تعجب نداشت. گاه گاهی پیش می آمد که برو بیایی به این منطقه خوش نشین میان جنگل های ارسباران صورت گیرد. رحمان کمی اسبش را به او نزد کرد و گفت: اینجا تقریبا از هفت روستا تشکیل شده…