دانلود رمان بت پرست pdf از محیا_م برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
غزل ستوده پول خود را از تیغ زدن پسرها در می آورده که اتفاقی سوار ماشین پسرخاله رئیسش میشه و… داستان از زبون اول شخص مفرد… لوکیشن: اول تهران بعد کیش…
حس می کردم تو کابین خلبان نشستم دارم پرواز می کنم… وای که چه لذتی داشت… تو روحت نیما… نیما به آهنگ بی کلام آروم گذاشته بودو داشت با خودش حال می کرد… منم با سرعت صد و چهل تا داشتم پرواز می کردم… اینقدر حال کرده بودم پشت ماشین… نیما: برو خونه خودتون…. انگار من راننده اشم… نیما پسر عموم بود… وقتی من خیلی بچه بودم یعنی تازه به دنیا اومده بودم…
حدودا یه ساله بودم و نیما حدودا نه سالش بود پدر و مادر اون و مادر من تو به تصادف فوت کردن…. گفتن ماشین خراب شده … ولی همیشه بابام می گفت ماشینو دستکاری کردن… بابام از اون وقت نیما رو آورد پیش خودش… مارو طوری بزرگ کرد که همیشه نیما پسر عموم بود… هیچ وقت نمی خواست بین ما خواهر برادری به وجود بیاره… شاید چون می خواست من با نیما ازدواج کنم…
پدرم همون یه برادرو داشت و راجع به خانواده مامانم هیچی نمی دونستم… تا این که هجده سالم شد موقع انتخاب رشته به خواست پدرم و نیما رشته عمرانو انتخاب کردم و بعد از لیسانسم تو شرکت بزرگ پدربزرگم که نیما ادارش می کرد شروع به کار کردم… البته مجبور شدم حک و نرم افزار هم یاد بگیرم … مادر نیما به خواهر داشت… که مادر همون محمد محتشمه….