دانلود رمان نفسم باش pdf از آذر اول برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری سرکش و مستقل که به خواست پدربزرگش وارد رابطه ای اجباری میشه یه همخونه ی اجباری… پسری زخم خورده و بدبین که نفس قصه دست روی حساسیت هاش میذاره و……
تلفنم داشت روی میز زنگ می خورد و می لرزید و من هیچ تمایلی به جواب دادنش نداشتم. اما خب بعضی وقتا اجبار آدم را وادار به کاری می کند که دلش… نمی خواهد… گوشی را از روی زمین بر می دارم و از سالن خارج می شوم. هوای تازه را نفس می کشم و آیکون سبز را لمس می کنم. سلام… بله. تو معلوم هست کجایی؟ چرا نمیای پس؟ در کمال خونسردی می گویم: اره معلومه کجام.
مهمونیم دیگه. حالا چ خبره به این زودی برگردم. هنوز خیلی زوده که بخوایم بریم. ساعتت رو نگاه نکردی؟ اصلا نمی شد امشب نری؟ باز می خوای حیدر بابا رو رو سرم هوار کنی؟ گفتم حیدر بابا من… یه کم دیگه میام… بای. برمی گردم توی سالن. سالنی که پر از دود سیگار و بوی بدن هایی که زیر نور چراغ آن وسط و صدای کر کننده موزیک که در حال پخش است، در هم می لولند.
سرجایم می نشینم وگوشیم را روی میز پرت میکنم… -چه خبرته؟باز سگ شدی تو؟ -سگ تویی و هفت جد و آبادت. خاطره با نیش باز شده اش می گوید: -باشه خب من سگ. تو بگو چه مرگت شد یهویی؟ احضارت کردن؟ سرم را به معنی آره تکان می دهم: -آره… گندش بزنن درست باید امشب بیاد که فاتحه ی برنامه ی منو بخونه. نگین سرش را جلو می آورد -اینکه عصبانیت نداره عشقم..